می خواستم بگم هیچ وقت در زندگیم نخواستم پسر باشم، من همیشه از دختر بودنم لذت بردم؛ از روحیاتِ دخترانه ام لذت بردم،از چیزی که هستم جلوی آینه و صدام می زنند رها؛لذت بردم.هیچ وقت هم نخواستم دختر نباشم، و از همین طرزِ تفکر هم لذت بردم؛

 وقتی بابت بیست دقیقه تاخیر موقع برگشتن به خونه،برنامه اردوی مدرسه ام از طرف مامان کنسل شد هرگز آرزو نکردم پسر به دنیا اومده بودم و می تونستم شب دیرتر به خونه برگردم،

وقتی داشتم مثلِ سیب زمینی پیاز انتخاب می شدم و "من خود به چشمِ خویشتن دیدم که جانم می رود" هیچ وقت اون لحظه نخواستم پسر باشم و خودم برم عشقمو خواستگاری کنم و به چنگ و دندون به دستش بیارم و بالاخره بشه از آنِ خودم ؛

وقتی هوسِ تی شرت و شلوار جین وسطِ پارکِ آبی به سرم زد نگفتم کاش پسر می بودم و از شرِ چسبیدنِ این روسری و مانتو به تنم زیرِ آفتاب و گرمیِ هوا خلاص می شدم؛نگفتم لعنت به این دختر بودن،لعنت به این گرمایِ زیاد،

حتی وقتی آخرین بار موقع برگشتن از کلاس زبان توی کوچه های خلوتِ شهر احساسِ نا امنی کردم هرگز نخواستم ولو شده برایِ ساعتی ،از دختر بودن به پسر شدن انصراف بدم،

 من فقط یکبار حسرتِ پسرهای دور و بَرَم دیوانه تَرَم کرد

اون هم وسطِ این مجالس امام حسین بود ،که جوونایِ هیاتی میرن وسط و پیراهن رو بر تن پاره می کنند و بر سر و سینه می کوبند و سینه می زنند و کیف می کنند.

که چه قدر من میمیرم برای این مدل پسر شدن،خدا میدونه چندبار حسرتِ اون لحظه پسر بودن و اون وسط سینه زدن برای "حسین بن علی" تویِ دلم ولوله به پا کرده و چشمام از شدتِ اشتیاق سرخ شده،

که چه قدر من جوون میدم برایِ هرکسی که سینه ی "اباعبدلله" بزنه،

یکی به من بگه چی قشنگ تر از حسِ اون پسری ه که توی چایخونه حسینیه تر و تمیز ایستاده داره تدارکِ آشپزخونه رو میبینه؟ و درس و دانشگاه و فوتبال و کافه و دورهمی با بچه ها رو رها کرده اومده اون یه ذره جا که دنبالِ چی بگرده...که من به فدایِ استرسِ توی چشمایِ همین آدم بشم وقتی داره از دلشوره این موضوع دیوانه میشه که "آیا سماور به موقع جوش میاد" ...

چی رشک برانگیزتر از حسِ راحتیِ اون پسری ه که توی شورِ عزاداری به جای تمرکز کردن رویِ حجاب و مراقبت خودش از آدم های احیانا سواستفاده گر (اسمشان را می گذارم بی معرفت،اینان معرفت به "حسین "ندارند که تویِ آن یک روز دلشان با دستشان یکی نیست) و بی خیالِ تمامِ دست ها و گوش هایِ عالم دلش گرمِ عزاداریش ه و یک سرِ عشق و حال ه که داره تویِ قلبش آمد و شد می کنه وقتی میگه "حسین،آرامِ جانم "

که من می میرم برای این پسرهایِ هیاتی.من،رهایِ آقای کیوسک با اینهمه ناز و افاده و پیف و قیف که تمام سیصد و شصت و پنج روزِ سال قلمش (به زعم خیلی ها) علیه مردان می چرخه و به فمنیسم متهمه امشب اومده که بلند بلند بگه

عینِ ده روزِ محرم رو رشک می بره به حال و هوایِ خوبِ بینِ این جماعتِ اهل ذکور،که می تونند آزادانه رویِ خاک غلت بخورن و سینه بزنن که" وای حسین کشته شد؛ وای حسین کشته شد

حالا بگذریم از توجهی که اون بالایی ها به جوونای ه هیاتی دارند و خوشا به حالشون که حرفشون برو داره پیشِ "سقای آب و ادب " ولی جدای همه اینا خوشا سعادت همه اونایی که به نحوی برای دستگاه اباعبدالله اجاق گرم می کنند و سماورِ دلشونِ که برایِ "شش ماهه ی کربلا "غلغل می زنه.

همه این ها را گفتم،بدونِ حاشیه..بدونِ مقدمه،بدونِ لفافه ،که وقتی می شنوید تویِ کوچه دارد دسته ی عزاداریِ می گذرد چه قدر فرصت دارید برایِ زندگی کردن تویِ این دهه،چه قدر جا هست که بروید توی این محرم.صدایِ سی دی و فلش هایِ روضه ی "ماه بنی هاشم" را از پخشِ ماشینتان بالا ببرید،بگذارید شهر درست و حسابی بویِ "ثارالله" بگیرد،بذارید همه بدانند،مبتلای "عباس" شدید و دیوانه ی "حسین"..

تاجایی که عطرِ این روزها رو خوب استشمام کنی ؛وقتی همه دارن تویِ شهر زمزمه می کنند

شوریده  و شیدای توام،شیرینی رویای منی،تا به قیامت پای توام دین منی دنیای منی..آقای منی"

و از نو عشق آغاز شه؛

 یا حسین ..

+ممنون برای تسلیتِ گرمِ شما.کلیک (+)

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آبان1393ساعت 4:13  توسط رهــا  | 

 

  بابا بزرگ جان،تو دیروز صبح نباید چشم هاتو می بستی،

نباید می رفتی 

و ما رو با دنیا و بی وجدانی هاش تنهامون میذاشتی،

 

شاید تقدیرِ دیروزِ تو نشونی از تنها راه حلِ این روزهایِ حال به هم زنِ من بود ،وقتی دلم می خواد از شدتِ غصه های تویِ دلم سرم رو بکوبم به دیوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار،وقتی از همه ی آدمای دور و برم متنفر میشم،وقتی از هر چیزی شبیه درد زده ،و از هر زخمی به عنوانِ تجربه اشباع !

شاید باید من می رفتم و گِل می گرفتنم روی خیلی چیزا . 

بابابزرگ جان،جات خوب باشه ،ساعتِ هشتِ صبحِ دیروز ؛چیزِ زیادی رو از دست ندادی،جدی میگم! ..

حتما اگه الان زنده بودی می گفتی: یکی از نشونه های آخر الزمان هم، اینه که نوه پدربزرگش رو نصیحت کنه ولی واقعیت اینه که نوه ارشدِ شما درست شبیه یک پیرمردخسته است،خیلی خسته

و چیزایِ زیادی داره که به هیچ کسی نمی تونه بگه،حتی به صمیمی ترین دوستش ..

بابابزرگ برایِ تمامِ عیدی هایی که بهم دادی ازت ممنونم،راستش اون ها تا مدتِ زیادی بزرگترین انگیزه هایِ من بودند برای تقویم سالِ نو.ممنونم برایِ تمومِ محبت هات..واسه همه لبخندات ..اون روزی رو که با مامان از دندون پزشکی اومدیم و من رو گذاشت خونه تون رو یادت ه؟ممنونم که اون روز خونه ات نزدیکِ مطبِ دکتر بود، و من خیلی زود تویِ رختخواب هایِ تمیزِ خونه در اندر دشتِ شما راحت  و شیرین خوابم برد.یکبار هم یک پنجاه تومنیِ کاغذی م رو گم کرده بودم و تو بهم یک اسکناسِ پنجاه تومنیِ دیگه دادی و اون لحظه امنیتی سراسرِ وجودمو گرفت که نمیدونم دیگه در تمامِ زندگیم چندبار می تونم اون حسِ عالی رو تجربه کنم ،

بابا بزرگ جان...رها این بالاست ...درست چند متر بالاتر از فضایی که شما توش دراز کشیدی و احساس می کنه داره زنده زنده جوون میده،چیزی شبیه حسِ مرگ،میدونی که چه قدر چندش ناک و عذاب آوره ؟

برایِ آرامشت به کسی پول میدم برات قرآن بخونه، شما هم لطفا اونور به فرشته ایی چیزی پول بده کارهایِ منو اینجا راست و ریست کنه . ممنون

+برایِ پدربزگِ مرحومم،فاتحه ایی بخوانید. 

++ممنونم برای تسلیتِ شما کلیک (+)

+++ ممنونم از همدردیِ شما .کلیک (+)

+ نوشته شده در  جمعه 2 آبان1393ساعت 3:10  توسط رهــا  | 

 

 

خاطرتان هست؟

چند وقت پیش در یک لینکی ارجاعتان دادم به داستانِ زندگی این بنده خدا؟ (کلیک)

هیچی..خواستم بگویم آدم خجالت می کشد از سبقت گرفتنِ بعضی از هم سن و سالهایش در کارهایِ خوب،که به جای تزهای روشن فکرانه و مجادله های تخصصی در وبلاگ و صفحه های اجتماعی و کافه هایِ خوش خوراک و دورِ همی هایِ مدرن و گپ و گفت های سانتی مانتال ؛ دارند به جستجویِ حقیقتِ گم شده شان می روند و تا امثالِ بنده بیاییم" به صحت و سقمِ قضیه و اینکه داستان نباشد و بیخودی پول ندهیم و به اهلش نرسد "فکر کنیم ،با اینهمه بدبختی و گرفتاری و مشقت می روند وسطِ تهرانِ بی پیکر؛خودشان را می اندازند وسطِ اتوبان های شلوغ پلوغ که آدم حوصله نمی کند حتی برایِ کارِ خودش انقدر این پا و آن پا کند،

می دوند شاید دنبالِ یک چکه آدم شدن و پاره ایی عشق ورزیدن،

من از این دوتا آقا پسر(کلیک) خجالت کشیدم؛شما چه طور؟ 

+بعد دیگر اینکه پیشنهادِ نوشتن در یک وبلاگی بهم داده شده که علی رغمِ حال و اوضاعِ نابسامانم؛احساس می کنم جان می دهم برای نوشتن در آنجا،طوریکه شاید "آقای کیوسک" را ببندم بروم آنجا.ده روز مانده ها...دست بجنبانید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 4:26  توسط رهــا 

 

خوب یادم هست غروبی به مداد برادرم که کوچک شده بود و نوکش بس که تراشیده شده بود- پهن شده بود و به سختی ردی بر کاغذ می گذاشت خیره شدم و بغض کردم به خاطر برادرم که تراش نداشت به خاطر مداد.بارها به خاطر مدادی که تمام می شد گریه کردم به خاطر تراشی که تیغش کند شده بود. مداد ها را دور نمی ریختم انگار که جان داشتند....

+هیولای تفاوت/ مصطفی مستور

/*جانِ شما و جانِ این عکس،یک جایی در آن هست که دیوانه ترم می کند.


برچسب‌ها: هنوز دوستت دارم و از همین حرفا
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مهر1393ساعت 17:17  توسط رهــا 

 از قضا می شود اتفاقی به دعوت یک بنده خدایی برویم یک کنسرت تقریبا خانوادگی بعد از همان ردیفِ دوم  یکی از آن آقازاده هایی که فکرش را هم نمی کرد ممکن است یک روزی چشم در چشم شویم را ساز به دست نظاره کنیم؛ و از همان بالای سِن توی چشم هایش بخوانیم چه طور نگاهش را هعی جم می کند وقتی دارد آن لحظات ملکوتی احیانا به یک سری رفتارِهای اخلاقی (!) و نامتعارفش در یک میهمانیِ دوستانه فکر می کند و کلافه می شود،

ما چه می کنیم؟ما هم هیچی،آدامس می جویم و زیرِ تشعشع دوهزارتا لامپ بیست هزار واتی آویزان شده از سقف؛درست وسط سالن رو به عموجانمان که از آن بالا میان آن همه جمعیت به ما نگاه می کند لبخند می زنیم و تشویقش می کنیم و اجازه می دهیم شازده مورد نطر زیر نگاه های سردِ ما له شود،

چرا؟چون مالیخولیایِ اذیت کردنِ آدم ها گرفتیم و بی فرهنگ هم هستیم .

+ ما که اموالمان را دو دستی چسبیدیم دزد برد،حالا شما خود دانید(+) 


برچسب‌ها: لایف ایز لایف
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مهر1393ساعت 4:10  توسط رهــا 

جگرم سوخته ؛

و چه ها که این روزها نمی رود بر من ...

*/بخوانید (+)

 

+ باز نشر پست قبل در ضمیمه هفتگی جوان؛ جـیم. (کلیک )


برچسب‌ها: هنوز دوستت دارم و از همین حرفا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مهر1393ساعت 12:13  توسط رهــا 

 

 ما پست هایمان را ثبت موقت می کنیم تا بعدا تیک تاییدشان را بزنیم،ما حرف هایمان در دهانمان و گله هایمان در دلمان و بغض هایمان در گلویمان،و اعتراض هایمان در ذهنمان،و ترس هایمان در جانمان و ابراز وجودمان در خلوتمان می ماند..می ماسد..می پوسد.تا هروقت که وقتشان برسد و قسمت بشود درباره شان حرف بزنیم ؛

***

 ما چیزها را نگه می داریم برای روزِ مبادا،و از وسایلمان استفاده نمی کنیم برای همان روزی که مباداست. ما چند هفته اول را روی مبلماهای نویمان لم نیمدهیم که پف اش نخوابد تا زیر میهمانانمان جان بدهند برای نشتن رویشان(!) به پول هایمان دست نمی زنیم،کلاس هایی را که دوست داریم برویم ثبت نام نمی کنیم و می گذاریمشان برای بعد و بعید؛که یک روزی فرصتی، بشود زومبایی برویم،سازی بخریم، پاراگلایدری داشته باشیم.ما از یک ساعتِ خالی در روزمان برای دیدن کسانی که مدتهاست می خواهیم یک سَری بهشان بزنیم و فرصت نمی شود استفاده نمی کنیم و می گذاریمش برایِ فرصت مناسب تری که از قبل هم شرایطش جور باشد.ما لباسی را که امروز دوست داریم تن بزنیم را نمی پوشیم و نو بودنش را نگه می داریم برای غریبه ها که پیش شان مرتب باشیم .

ما به آدم هایی که دوستشان داریم راستش را نمی گوییم،و طبق آن منطقِ افلاطونی مزخرفمان همه چیز را باید خودمان در دست بگیریم.(در این باره دلم پرتر از این است که توی این خط ها جا بشود،به جهنم)ما از بوسیدن های یکهویی امتناع می کنیم،از کادو خریدن های بی بهانه،خندیدن های بدون پشتوانه.

ما از هرچیزِ جدیدی که قبلا تجربه اش را نداشتیم در هراسیم،حتی اگر نزدیک شدن به چیزی باشد که مدتها آرزویش را در سر می پروراندیم.

ما آدم های طفلکی ایی بودیم که از هر کس و ناکسی خجالت کشیدیم .

و آدم های محافظه کاری که برای حفظِ آبرویمان جای دو ساعت دیکشنری زیر و زِبَر کردن از خود همان آدم نپرسیدیم املایِ درستِ فلان کلمه را.و رویمان نشد بگوییم واقعا هیچ جا به اندازه خانه خودمان راحت نیستیم و هیچ وقت ایکس را نخوردیم چون دوست نداشتیم،همین فقط همین،دوست نداشتیم و نه هزارتا دروغ و دونگِ قلمبه سلمبه.و نتوانستیم صادقانه نظرمان را بگوییم که دلمان نمی آید آنهمه پول برای یک شب خوش گذرانی بپردازیم چون تا آخرِ ما بیچاره می شویم.ما در وبلاگ هایمان نوشته های کش داری از نداشته ها و اندوه هایمان می نویسیم و شرم مان می آید آه و ناله هایمان را دیگران بخوانند و اسمش را می گذاریم صبوری.

***

ما خسته تر از چیزی بودیم که برای کسی توضیح بدهیم چرا فلان جا سکوت کردیم و حوصله بحثِ بیخود نداشتیم،خسته تر از چیزی که بخواهیم  عزیزترین آدم  زندگی مان را "قانــع " کنیم.ما هر تصمیمی که دلمان خواست را گرفته و هرطور دلمان خواست زندگی می کنیم و پشت می کنیم به دنیایی که تویش پر از مخالفت باشد، و علامت سوال ،و علامت تعجب های شبیه کارتون ها دورِ کله آدم های اطرافمان.هر طور که دوست داشتیم رفتار می کنیم،و هیچ هم حوصله فلسفه بافی و توجیه های دیگران را هم نداریم که یک ساعت برایمان اثبات کنند چرا چنین و چرا چنان.همینطور به هیچ جایمان حساب نمی کنیم حساسیت های دیگران را .برای دیگران که زندگی نمی کنیم..دیگران هم اگر نمی خواهند نخواهند،هرطور میل شان است .
همه اش دیگران..دیگران..دیگران.


برچسب‌ها: هنوز دوستت دارم و از همین حرفا
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مهر1393ساعت 20:37  توسط رهــا 

چه قدر از گول زدن آدم ها بدم می آید؛ اینکه فکر می کنند تو نمی توانی راست و دروغشان را تشخیص بدهی و فِرت و فِرت برایت قافیه ردیف می کنند که دروغشان را ماست مالی کنند.که قانع بشوی،

خوب نیست آدم دیگران را هم درگیرِ حقیقتِ ناپخته وجود خودش کند،همین که خودت درگیری بس است دیگر،بس نیست ؟ حالا فرض کنیم بازخواستی هم نیست،شهادتِ همین اعضایِ بدن هم نیست،خودت چی؟خودت که شخصیت داری..شعور داری..ارزش داری.نداری؟

داری.


برچسب‌ها: فیلسوف بازی
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مهر1393ساعت 3:2  توسط رهــا  | 

تو مرا "دوست داری"

و من این را می فهمم.تو برایِ من دردها را ردیف می کنی چون "دوستم داری" و برایم دلهره داری همچون معشوقه ایی که تازه از دست رفته باشد و مرا می خوانی،میبنی،نوازش می کنی،دوست می داری..حتی در بیداری و در خواب هم مرا می بوسی و من این را میفهمم ؛

تو مرا دوست می داری،و من این را حس می کنم که "تو مرا دوست می داری.."

تو تنهایم نگذاشته ایی،تو در سکوتِ مخصوصت هر شب تمامِ وبلاگم را زیر و زِبَر می کنی،تمامِ کامنتها، تمامِ پست ها،تمامِ بازدیدها. تو تمامِ لایک های مرا می شماری ؛تو از توجه ویژه ی من به فلان مخاطبِ خاص حسود می شوی،تو غیرتمندی،همچون "پدرم"  ،

تو مراقبم بودی،تنهایم تنهایم تنهایم نگذاشته ایی،و برای قدقامتم اسپند دود کردی ،

تو برایِ برگشتنِ دوباره ی من چه صدقه ها که خودت ضامنشان نشدی و چه بلاها که دفع نکردی!

من باور دارم  که تو "دوستم داری،"باور دارم چترِ محبتِ تو بر سرِ من گشوده شده است و با وجودِ چنین سیطره ی عظیمی هیچ کسی نمی تواند املاکِ مرا در عرصه ی آغوشِِ امنِ تو غصب کند ..

تو برای من به منزله صاحب،به منزله ارباب،به منزله ولی نعمت؛که تو خود خدایی.تو همانی هستی که آ سید علی قاضی کم نگفت " اَللّهُمَّ اجْعَلْنى اَخْشاكَ كَانّى اَراكَ وَاَسْعِدْنى بِتَقويكَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِيَتِكَ " و ما کم تکرار نکردیم آمیــن ..تو همانی هستی که ما توی ندبه هایمان کم صدایت نکردیم و تو پاسخ گفتی "جانم"..

تو همانی هستی که توی زیارتنامه هایمان کم قسم ندادیمَت.تو مهربانی،همچون معلم..همچون مادربزرگ..همچون دوست ..همچون خواهر؛

تو دوست داشتنی هستی همچون باران،همچون درخت،همچون زمستان .

تو معبودِ منی و من این "منِ" آخرِ اسم های ترا به حدِ جان دوست می دارم،مثل وقت هایی که می گویم:

خدایِ من،خالقِ من،مهربانِ من،پروردگارِ من،معبودِ من،دلدارِ من،صاحبِ من !

که چه قدر این "من" گم است بین کلمه های مهمِ خط های بالا،

می خواستم بگویم خدایِ من!!

ای از همه من های من بهتر، منِ تو،

حالا که به اینجایِ سطرهایمـ رسیده ام برایت می نویسم، صادقانه هم می نویسم؛راستش توی ذهنم پر از تناقضم  .پر از سوال.پر از تقاضا .من حتی نمیدانم باید تو را دوست داشته باشم یا نه(!) من در شرایطی زندگی نکردم که پایِ ثابتِ مراسم های مرسومت باشم ولی...ولی می خواهم بدانی علی رغمِ همه استدلال های دور ریزم ؛من هم "دوستت دارم" .در همین روزهایِ فلان .

پس حالا که هستی،حالا که به من نزدیک ترینی،لطفا تنگ در آغوشم بگیر،دارم میمیرم !

رها/ ممنون .

 

 


برچسب‌ها: قشنگ یعنی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مهر1393ساعت 4:17  توسط رهــا  |