دارم آدم ها رو طور دیگری می شناسم.

آدم های دنیای من ابدا این شکلی نبودند.آن ها خیلی مهربان تر؛رفیق تر ..و فوق العاده نرم تر خلق شده بودند.آدم هایی که من آن ها را در آغوش می فشردم آدمهای یکدفعه رفتن نبودند.آدمِ قهر کردن نبودند.آدمِ متلک پرانی نبودند.دروغ نمی گفتند؛دست کم به دوستانشان دروغ نمی گفتند.آن ها قادر بودند در هر شرایطی تلاش کنند حال شما را خوب کنند.آن ها تنهایت نمی گذاشتند،مریضت نمی کردند.نمی آمدند تویِ یک جهنم رهایت کنند و بروند پیِ کارشان.خدا پیغمبرشان سرچایش بود ،یا دستِ کم به چیزی مقید بودند که جلویِ خیلی رفتارهایشان را می گرفت.اما

نگاهِ من به همه آدم ها عوض شد.کم کم سر و کله یک بی اعتمادیِ مداوم به یکی یکی شان پیدا شد.و من به تنها چیزی که فکر نمی کردم همین اشتباه گرفتنِ آدم هایم بود.به نظرِ شما الان یکی یکی آن آدم ها کجایند؟ چکار می کنند؟راحتند؟ هیچ طوریشان نیست؟

چه قدر از درون آشفته ام و چه قدر این ضربه مضحک و گریبان گیر است !!!

مراقبِ آدم هایتان باشید.بی اندازه ..مراقبِ خودتان هم.

 

+آقای کیوسکِ عزیزم؟ تولدت مبارک.تو حالا چهار ساله شدی .

 ++یک عکس کمی بامزه ببینید (کلیک) .

+  جمعه ۴ اردیبهشت۱۳۹۴ 21:25  رهــا  | 

 

 الان درست یادم نیست، اما فکر می‌کنم به فکرم رسید همان موقع، که اگر آدم با یکی باشد، راحت‌تر می‌تواند یکشنبه‌ها را تحمل کند. سعی کردم مجسم کنم که کنار زنی یا هرکی، توی رختخواب دراز کشیده‌ام و دارم به باران نگاه می‌کنم. همان وقت هم فکر کردم که هرکی می‌خواهد توی رختخواب کنارم باشد، باشد، ولی نمی‌تواند این احساس یکشنبه‌ای‌ام را که انگار مرده‌ام و وجود ندارم، از من بگیرد. بنابراین زدم بیرون، بدون چتر. نه که خواسته باشم چیزی را حس کنم یا این‌که مثلا موش آب‌کشیده زیر باران تصویر خیلی قشنگی است. چتر نداشتم.

بخوانید در گذران روز/ زیبیله برگ/محمود حسینی‌زاد/نشر ماهي


برچسب‌ها: که آتش انگیزد
+  دوشنبه ۱۰ فروردین۱۳۹۴ 10:19  رهــا 

شده ام استاد عوض کردنِ آدم ها.شدم کسی که تویِ نگه داشتن یا ایگنور کردنِ هیچ بنده خدایی تردید نمی کند.دختر و پسرش زیاد مهم نیست،بهتر است درست تصمیم بگیریم.وقتی کسی وارد رابطه با آدم می شود یعنی که قوانین آن آدم را پذیرفته.یعنی یاد گرفته کی بیاید کی برود..چه طوری بیاد.با ناز بیاید،با اخم بیاید،با لبخند بیاید!و چه موقع برود..یعنی فهمیده که نباید یک سری کارها را جلوی آن طرف انجام بدهد همان طوری که تو یاد گرفتی درمورد آن آدم یک سری چیزها را رعایت بکنی. من فکر می کنم کسی که در طول رابطه با توست و به قوانینت احترام نمیگذارد باید فکری برایش بکنی.من در این شرایط آن ها را حذف می کنم.شاید کارِ درستی نباشد اما من این کار را می کنم.اینطوری دیگر دردسرِ کلنجار رفتن با مفاهیمی مثل از خودگذشتگی های بی مورد و سردردهای ناشی از ندانم کاری های اطرافیان آنقدر آزاردهنده به نظرنمی رسند. می روند کنار

حذف میشوند،به همین راحتی .و تمام .


برچسب‌ها: فیلسوف بازی
+  شنبه ۱ فروردین۱۳۹۴ 21:57  رهــا  | 

ای لعنت به چیزهایی که نمیشه نوشت .

سه و پانزده دقیقه شب .


برچسب‌ها: فقط کمی خسته امـ
+  پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ 3:15  رهــا  | 

  از وقتی آمدم اینجا دوتا گلدان هم با خودم آوردم ؛اینجا که می گویم منظورم اتاق های بزرگِ اشباع شده با دیوار پوش و بویِ مواد لابه لای MDF است که معمولا در مجاورتشان نمی توانند گیاهان رشدِ خوبی داشته باشند؛ با اینهمه اما وقتی می بینم علی رغمِ همه گل و گیاه هایی که تابه حال اینجا آمده اند و خراب شده اند ؛گلدان هایِ من روز به روز دارند سبزتر و زیباتر می شوند احساسِ خوبی بهم دست می دهد و وقتی جوانه نو رسِ کاکتوسِ کوچولویِ اتاقم را میبینم با خودم می گویم هرچند اگر به جایِ همه آوازهای بومی ایی که برای گلدان هایم می خوانم ؛هر صبح برای مردی آواز می خواندم احتمالا الان به جای دوتا گلدانِ کوچک می توانستم صاحب قلب بزرگِ یک مرد در زندگی ام باشم اما هنوز هم مطمئنم این گل ها هستند که باید برایشان لورکا خواند و بهشان لبخند زد و نه هیچ کسی دیگر .

+عنوان از گروس عبدالملکیان .

++تصویر گلدان هایم را می چسابانم روی اینستاگرام .


برچسب‌ها: تو و این خونه رو باهم میخوام
+  پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ 15:17  رهــا  | 

 

 

 

 چه قد زود صبح میشه .لع نتی ..

شب تا چشمامو میام ببندم ساعت زنگ میزنه؛درب دستشویی کوبیده می شه،صدای سیفون چرتم رو پاره می کنه و شیرِ آب ه که همینجوری وازه ..

و شب هایی که زود سر می رسه ،

عصرایی که هنوز نصف کارامو انجام ندادم و باید برگردم خونه .روزهای کوتاه ..برنامه های کوتاه ..هدف های کوتاه مدت ..

زندگی داره روال کوتاهی رو طی می کنی.شب ها زود صبح میشه.هر صبح زود شب میشه و آخرش هم هیچی به هیچی.

من هر روز روی فرنگی یواشکی چرت می زنم اولِ صبح، ده دقیقه از وقتِ شیفتِ دومم رسما می دزدم برای شیفتِ اول..لبخندای الکی میزنم که بگم من خیلی خوب خوشحالم و ماگِ قهوه ام رو پر می کنم از دونه های شیرخشکِ داخلِ ظرفِ استیلِ تهِ کابینت و یک سریِ اتفاقاتِ کپی پیست شده متدوال که هر روز برام اتفاق می افته رو هربار یه جور رنگ می زنمشون که احساس کنم زندگی فرقی با دیروز و روزِ قبل ترش کرده ،

اما هنوز اون اتفاقی که فهیمه جون حرفشو زد برام نیفتاده و این منو نگرانم می کنه .نکنه مریضی ایی چیزی دارم! پس چرا خون ریختم؟ ذبحِ اسلامی ؟!

توووی محیطِ کار با زنان باید یک جور رفتار کرد با مردان یک جور.این دوتا هیچ ربطی به هم ندارند و من از اینکه موهامو کوتاه کردم به شدت پشیمونم.

هوا سرده و شبا کوتاه .خوابشو زیاد کنید لطفا .


 

 بداهه نوازی بشنوید (کلیک) 


برچسب‌ها: لایف ایز لایف
+  دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ 0:37  رهــا  | 

 با دست قلمبه نوشتن بیش تر از اینکه درد داشته باشد یک جوری ایست.... یعنی چطور بگویم یک طور عجیبی است .

الان هم با همین قلمبگی بامزه اش دارم می نویسم

که چه قدر حرف دارم برای گفتن و نوشتن اما چه کنم که دردِ دست هیچ سازِ موافق نمی زند برای تایپ کردن جمله هایی که توی ذهن ام ردیف می کنم ،خاصه که دست ِ ناموافق دستِ راست باشد .ببخشید این غیبت های یکی در میانم را .

دستم با سپیدی گچ ها دوست شده

و من

این روزها بیشتر از اینکه بتوانم بنویسم دارم کتاب می خوانم

شما هم بخوانید : خداحافظ گاری کوپر .رومن گاری .


برچسب‌ها: فقط کمی خسته امـ
+  پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳ 1:20  رهــا  | 

قرمز بپوش!
که جهان با لب‌هات هماهنگ شود،
این‌گونه سرخ،
همین‌گونه سرخ‌تر،
قرمز بپوش،
و با خودت چیز مبهمی زمزمه کن!
من این شعر را
از لب‌های تو سروده‌ام...

 

*/کامران رسول زاده .

+به نفیسه رضایی برای قلب نازنینش ؛

++عکس هم از خودِ دختر .


برچسب‌ها: قشنگ یعنی
+  دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ 0:52  رهــا 

 

" آنگاه که تنها شدی

 و در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من تکیه کن ."

نمل/79 

 

*/ عنوان از ذکر یونسیه .


برچسب‌ها: قشنگ یعنی
+  شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ 0:30  رهــا  | 

 

 دلم برای خودم تنگ می شود و این، خوب ترین دلتنگی از میان دلتنگی های دنیاست .

من ساعت هایی که بیکار می شوم را به خودم اختصاص می دهم.به اینکه دوست دارم الان؛دقیقا الان که بیکارم کجا بروم،چه کار کنم؟ وقتی به دوست داشته های خودم فکر می کنم یاد آدم ها هم می افتم، آدم های دوست داشتنی زندگی ام.یاد لباس هایم هم همینطور.محبوب ترین البسه ایی که داشته ام.وقتی یاد این چیزها هستم خوب است ،اما به واقع فکر می کنم لحظه اغنای حقیقی ام درست زمانی اتفاق می افتد که یاد لحظات خاصی از زندگی ام  که خودم هم  تویش بودم می افتم..لحظاتی که خودم را توی آن قاب می توانم ببینم. مثلا عصر جمعه ایی که می خواستم بروم اعتکاف و چمدان در دست جلوی مسجد عباسقلی خان ایستاده بودم و هوا خنکی خوبی داشت و منتظر بودم.یاد آخرین باری که با مادرم دوتایی رفتیم تره بار و از هرچیزی که دلمان خواست خریدیم و شبش یک سالاد بی نظیر درست کردم برای میهمانی .یا وقتی که سوم راهنمایی روی یک مقوای بزرگ اسم سه تا شاگرد کلاس های الف و ب و جیم را زده بودند روی برد جلوی درب و اسم من هم توی لیست بود و هیچ وقت آن ماژیک آبی که باهاش روی مقوا اسمم را نوشته بودند یادم نمی رود. یاد پارسال بهار که با شبنم رفتیم پیاده روی عصرگاهی و باران زد توی صورتمان و یکهویی حال جفت مان خوب شد و بعدش گوشواره مرواریدی ساده خریدیم برای همدیگر..یاد آن شبی که طلا هنوز ترکیه زندگی می کرد و برگشته بود با یک بلوز توسی.. با پاپیون های خال خالی آبی سفید.. که سوغات آورده بود و تمام انصاریه تا اعتمادیه را پیاده رفتیم .و از پسر تبریزی که آنجا توی هتل با خانواده اش دیده و دوست داشت شوهرش بشود ؛اما چون دلیلی برای رو دادن به یک پسر ندیده، محلش نذاشته و خبری ازشان نشده حرف زد و من داشتم متقاعدش می کردم آدم باید به دلش احترام بذارد و دوست داشته هایش را به زبان بیاورد چون دلش خواسته که دوست داشته باشد، و باید احساسش را بروز می داد .یاد شبی که با مهسا و بابا نشسته بودیم توی ماشین و قارت قارت به ترافیک و کثیفی طهران زیر پایمان می خندیدیم و از آقا مرتضی نازنین صحبت به میان آمده بود وقتی داشتیم می رفتیم خانه شان ..که من چه قد آقا مرتضی را دوست داشتم با آن قد صد و هشتاد به بالا و چشم و ابروی مشکی اش و اگر شوهر خاله ام نبود و نظامی نبود شاید یک فکرهای دیگری درباره اش می کردم از بس این مرد جذاب بود خدابیامرز .من آن روزها و خیلی روزهای شبیه آن را توی ذهنم نگه داشته ام و هراز گاهی بهشان سری می زنم و بو می کشمشان که حالم خوب بشود .

کم کم دارم به این نتیجه می رسم که وقتی به هرچیزی که خودم تویش بودم فکر می کنم یک جور خوبی می شوم.خودم را دوست دارم و این لذت بخش ترین حس دنیاست، دوست داشتنِ خودت .

دلم می خواهد همه چیزهای خوبی که تا به حال برای دیگران می خواستم را از این به بعد برای خودم بخواهم(یک جور خودخواهی برگشت پذیر شاید که تا به حال اینطوری نبوده ام) و اگر بخواهم راحت تر بنویسم بهتر است بگویم :به خودم احترام گذاشتن .اینکه آدم به خودش احترام بگذارد خیلی خوب است ،اذیت نمی شود.از خالی بودن جای کسی دق نمی کند،آسیب نمی بیند.منتظر نیست کسی برایش کاری بکند که حالش دگرگون بشود.خودش خوب است.خود به خود ..و تنها کسی که می تواند حالش را عوض و روحیه اش را تقویت کند همین خودش می باشد و بس.و این دقیقا همان چیزی است که بهش می گویند تفکر صحیح .

آدم باید جوری زندگی کند که وقتی بعد از پنج سال به زندگی اش نگاه می کند نگوید عجب احمقی بودم من! حسرت چیزهایی که به دیگران داده و در ازایش ضریب مرتفع گردیدن توقعاتش صفر بوده را نخورد.آدم باید برای خودش زندگی کند.برای خودِ خودِ خودش.نباید بودِ آدم به بودِ چیزی خارج از خودش ربط پیدا کند و این مهم ترین جمله این پست است که؛ فکر می کنم نباید بودِ آدم به بودِ چیزی خارج از خودش ربط پیدا کند .

+سلام :)


برچسب‌ها: من؛یه آدم معمولی
+  جمعه ۱۰ بهمن۱۳۹۳ 15:13  رهــا  |