شک نکنید اگر دست من بود می رفتم خودم؛ خودم را بستری می کردم در یک تیمارستان ِنسبتا تر تمیز شبیه آسایشگاه فیلم  girls interrupted و وانمود می کردم می توانم فراموش کنم چه قدر بدبختم.

 


برچسب‌ها: فقط کمی خسته امـ
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 آذر1393ساعت 17:20  توسط رهــا 

 

  صد و سی و پنج روز که هیچ،

صد و سی و پنج هزار سال هم که بگذرد این سنگ برای من همان قدر جلوه دارد که از لحظه کشف برای معدن کارانش داشته،

نمود ِ حضور ِبعضی ها در زندگی آدم شبیه همین سنگ هاست،

با اینکه با تو حرفی ندارند بزنند ،با اینکه تویِ خودشانند اما از قیمت شان کم نمی شود؛ فکر نمی کنی عادتند.هربار که اسمشان به میان می آید دوستشان داری ،برایت کشش و زیبایی خاصی دارند و تو هر روز به یادشان می رسی و رویِ تجربه های مشترکتان را گردگیری می کنی ،

این آدم ها را باید پرستید،باید دوست داشت .حتی اگر حواسشان به اطرافشان نبود هم باید گذاشت رویِ سر حلوا حلوایشان کرد .بعضی ها می آیند در زندگی ما که بعدها می فهمیم نگین انگشترند. مراقب ِرابطه های گران قیمت تان باشید.این هایی که در دوستی صادقند درِّ نزدیک کوه های سبلانند و  مثل سروهای زربین ایلام در رابطه استوار .

اگر از این آدم هایی که با همه ادا اصول هایشان به دل می نشینند پیدا کردید، اگر به جذابیتِ حاصل از یکرنگی  شان پی بردید؛ سلام من را بهشان برسانید و بگویید نمادِ شما عقیق است،

" عقیق  " 

*/ کلیک کنید (+)


برچسب‌ها: هنوز دوستت دارم و از همین حرفا
+ نوشته شده در  شنبه 29 آذر1393ساعت 0:10  توسط رهــا  | 

  انسان فقط خاطرات خوش را دوست ندارد. در مرحله‌ای از زندگی متوجه می‌شویم که خود خاطرات را دوست داریم. 

ناتالیا گینزبورگ/میشل عزیز


برچسب‌ها: که آتش انگیزد
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آذر1393ساعت 0:33  توسط رهــا  | 

میلیون‌ها و میلیارد‌ها آدم توی این دنیا هستند و همه‌شان می‌توانند بی‌تو زندگی کنند، آخر من بدبخت چرا نمی‌توانم؟ 

 */ رومن گاری / خداحافظ گاری کوپر


برچسب‌ها: هنوز دوستت دارم و از همین حرفا
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آذر1393ساعت 1:49  توسط رهــا  | 

 فکر می کردم قرار است آرامش بگیرم؛به خیالم یک زندگیِ درست را شروع می کردم خالی از ترس و عذاب و استرس. می شدم زنِ زندگی یک چیزی توو مایه های هنگامه قاضیانی در " به همین سادگی" .

می خواستم ازدواج کنم،چون به آرامشش امیدوار بودم؛به آن پرایوسی وعده داده شده اش؛ آن شرایط یک کم متفاوتش و چیزهایی دیگرش،شاید .

حالا اما نظرم برگشته؛ از هر تصمیمی مربوط به ازدواج متنفر شدم . نه از عروس شدن خوشم می آید، نه از مراسم مزخرف ده گانه ی چایی آوردن و نه حتی از آن ادا اطوارهای مادر،خواهرِ داماد و نه از آشنایی هایِ به منظور و بی منظورش .اصلا این چه قانون مسخره ایی است تویِ کشور که باید با اینهمه خدم و حَشَم بیایند به دیدن خانواده دختر که چه؛که امروز شکلات بیاورند،فردا گل ،پس فردا خودِ پسر،پس آن فرداش شیرینی،و آخرسر هم بابایِ پسر.داستان چیست که تا قبل از ازدواج پدر مادرها بچه را رها می کنند تویِ مشکلاتش و اجازه می دهند نهایت لذت را از تنهایی وامانده اش برده و ازشان حساب ببرد و حالا اگر صلاح دانستند بروند برایِ بچه شان آستین بالا بزنند یکهو بچه برایشان مهم می شود،نور چشمی می شود، عزیزکرده می شود.انگار که قرار باشد بچه شان به ابدیت بپیوندد(!) مسخره نیست؟مسخره است دیگر .اه

می خواستم عاقل باشم، با گذشته زندگی نکنم. سرم را بگیرم بالا به جای افسردگی و چشیدن عصارهِ صد در صد سگیِ شکستِ عاطفی از شرایطم لذت ببرم و موقع مرور کردنِ چک لیست خواستگارهایم از بالا به پایین آن هم فقط تویِ یک ماه حظ ببرم که چه قدر هواخواه دارم.تصمیم داشتم زنِ کسی بشوم که لیاقتش را دارد همه این انرژی مضاعف را پایش بریزم که دیدم نه! من مردِ این ازدواج ها نبودم

حالا از مزدوج شدن بیزارم.از هر ترکیبِ منجر به ازدواج و غیره با جنسِ مخالف بدم می آید، "من تنهاییِ زردِ قناری را به صورتیِ چرکِ دونفره ترجیح می دهم." و دوست دارم همان صبح به صبح با آقایِ راننده شکم گنده مسولِ سرویس ها بروم سرِ کار به جایِ اینکه سنگک داغ را توی درگاهِ آشپزخانه از دستِ شوهرِ نچسبم بگیرم و موقع خداحافظی از عطر همدیگر رویِ اورکت هایمان بزنیم و تظاهر کنیم که چه قدر خوشبختیم !

من شرایطِ فعلی را دوست دارم؛ هر روز ششِ صبح از خواب بیدار شدن و تا نه شب کار کردن را دوست دارم.من تا آخر شب بدو بدو کردن را دوست دارم؛ جمعه ها کلاس رفتن را دوست دارم.یک روزه سفر رفتن را دوست دارم. با خاطراتِ یک زمانی زنده بودن را دوست دارم.منِ گربه هایِ لوسِ حیاط کارخانه را که موقع رد شدن خودشان را می مالند به کفشت را دوست دارم.صبحانه ها و نهارهایِ با همکارها سر میز بودن را دوست دارم؛حتی اگر تو تنها مجردِ حاضر در جمع شان باشی

من فقط از تصمیم های جدید بدم می آید.از آدم های تازه وارد دوری می کنم و از هرگونه بحثی راجع به خانواده این خواستگارِ آخر که پدر و مادرم معتقدند خیلی هم پسرِ خوبی است طفره می روم .روزی که بعد از ده دوازده روز فکر کردن یک "نه" گنده گفتم و دیگر تصمیم گرفتم مثلِ بچه آدم برای خودم زندگی کنم را هیچ وقت یادم نمی رود، چه قدر احساسِ تنهایی می کردم وقتی همه تاییدش می کردند و من نمیدانستم چه حسی بهش دارم.خب او تقریبا همه چیز را برایِ جلبِ رضایت یک دختر با شرایط و تفکراتِ من را داشت.کار تویِ فلان قرارگاهِ طهران ،جایزه از دستِ فلانی،کارشناسیِ ارشد به شرطِ معدل و تازه چه بهتر از اینکه خواهرش تویِ اعتکاف من را دیده بود به جایِ خودش در دانشگاه و کلاس و غیره. .به من چه.مبارک صاحبش

پدر و مادرم راست می گفتند، من عاشقِ پسرِ مذهبی بودم اما نه این شکلی..اصلا چیزی که تویِ ذهنِ من بود حالا دیگر نیست.اصلا کدام مذهب!کدام پسر!کدام مرد !!

فصل ها عوض می شوند،آدم ها عوض/عاقل می شوند؛ دوست ها جدید برایِ آدم پیدا می شوند و تو فرصتِ این را پیدا می کنی که ذهنت را خالی کنی از دیتاهایِ بلا استفاده ذهنت.از تصمیماتِ غلط؛ خیالاتِ محال.

 پدرم می گوید حالا تا خواستگارِ گرامی از پیاده رویِ اربعینش برگردد، باز وقت دارم برایِ فکر کردن و من هربار که این را می شنوم یادِ حرفِ عمویم می افتم که چند وقت پیش بهم گفت :شبیه مذاکراتِ ژنو ازدواج نکردن بهتر از ازدواجِ غلط است و من "یک نه گنده" گفتم به خواهرِ آقای مذکور و خیالِ خودم و آن ها را راحت کردم.

حالا هم از آرامشِ الکی خرکی نصفه نیمه همین شرایطم نهایت استفاده را می برم ،وقتی قرار باشد با کسی هیچ نمی شناسمش و علاقه ایی به شناختنش ندارم تقسیمش کنم .


برچسب‌ها: فقط کمی خسته امـ
+ نوشته شده در  شنبه 22 آذر1393ساعت 4:15  توسط رهــا  | 

 

آخرِ آذرِ امسال که بیاید دوستیِ ساده ما می شود یک ساله،

هفتِ صبحی دارم به این فکر می کنم که چه قدر خاطراتِ خوب از تو مانده است برایم.

ای آنکه اینجا را می خوانی؛برایِ اینکه همه هاپو بودن ها؛ همه تخس بازی ها,و جمله اداطوارهایِ این رها را متحمل می شوی ,ممنونم .

مخصوصا این یکی دو سه ماهِ اخیر که حسابی آمارِ بداخلاقی هایم از دستم در رفته (!)

از اولش می خواستم بگویم..می خواستم بگویم " ممنونم که هستی" .


برچسب‌ها: چندم مرداد است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آذر1393ساعت 7:47  توسط رهــا 

 

 بچه تر که بودم،هروقت از بسکتبال برمی گشتم خانه و غر می زدم که دست و پایم درد می کند مادرم به خنده می گفت :باید ببریمت قصابی دست و پایت را عوض کنیم؛تا دوباره سالم و خوب شوی "و می خندید.

خنده دار تر از آن این است که من فکرش را هم نمی کردم؛ میانِ اینهمه نشانه،اینهمه علامت؛ اینهمه خاطره هایِ مسخره که سرجمع هزارتومن هم نمی ارزند پیش بیاید درست وقتی از شهری که تویش زندگی می کنم بیایم بیرون باز هم این هروله با من باشد؛که چه قدر از درون من لگد زدم به خوردم تویِ این سفر .تویِ آن خیابانِ بی انصافش ؛

دارم به این فکر می کنم کاش هنوز همان قدر بچه بودم و می شد مغزم را ببرم قصابی عوضش کنم؛ خاطراتم درد می کنند.و من به عنوانِ یک انسان که می گویند خیلی هم لایتناهی است هیچ غلطی نمی توانم بکنم با آنها؛وقتی بعدش نمیدانم باید چه خاکی بر سرم بریزم با داشتنشان .

*/ داستانها هرگز به پایان نمیرسند، راوی ست که معمولا صدایش را در نقطه ی جذاب و هنرمندانه ای قطع میکند. کلا همه اش همین است / نغمه ي غمگين .جی. دی. سلینجر

+ قول بدهید اگر روزی من نبودم بعد از هربار شنیدنش هدفون را از گوشتان بیرون کشیده و ببوسیدش برایِ خواندن این قطعه در گوشتان .

از این جا بشنویدش (کلیـک)

 
 

برچسب‌ها: هنوز دوستت دارم و از همین حرفا
+ نوشته شده در  شنبه 8 آذر1393ساعت 14:11  توسط رهــا  |