بدم نمی اومد پسربچه بودم،دور از چشمِ بابام سیگار می کشیدم.یا مثلا ماهی بودم به جای نفس کشیدن هعی توی آب تف می انداختم و دوباره همونو جای نفس می بلعیدم و دورِ بعدی.چند روزه دارم فکر می کنم اگه اینی که الان هستم نبودم چی می شدم،آخرشم به این نتیجه می رسم همینی ام که الان هستم از سرم هم زیاده ،و اونوقت اگه مَرد بودم یا ماهی معلوم نبود چه قدر خاطراتِ خطرناکی خلق می کردم با این همه استعداد؛ توقعاتِ مفت هم ممنوع .

بخوانید عکاسی به اندازه نوشتن خوب است (+)

کلیک (+)

+ نوشته شده در  جمعه 7 شهریور1393ساعت 21:31  توسط رهــا  | 

 

کاختـــ نگون باد ای فلک ،

با ما چه بد تا می کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 2:58  توسط رهــا  | 

  فکرش را که می کنم من چه غمگینم برای خواب دیدنت .خودم گفته بودم بخوابی،خودم برایت ملافه ی تمیزِ سفیدی آورده بودم که بوی هاله ی هلویی میداد و تا نزدیکی سینه رویت کشیده بودم و در حالی که پشت به تو روبه آینه نشسته بودم گفته بودم "ممنونم که آن روز نذاشتی موهامو کوتاه کنم" و موهایم را با کشِ صورتی رنگ بسته بودم . و وانمود کرده بودم که تو باید بخوابی و من هم کار دارم.خودم آنقدر پشت به تخت نشسته بودم که خوابت ببرد و سر و صدا راه نینداخته بودم که بیدار شوی ؛خودم ترتیب یک چرتِ نیم روزی را وسطِ یک بعد از ظهرِ پژمرده تابستانی داده بودم تا خستگی ات بپرد برود هوا ،ولی چرا اینقدر غمگینم که تو خواب میبینی در حالیکه سکوتت تمام خانه را فرا گرفته .

داشتم فکر می کردم چرا تاحالا خواب هایت را برایم تعریف نکرده ایی. و چه قدر خانه ایی که مردش در خواب باشد چهره غمگینی به خود می گیرد درست برعکس وقتی که زنِ آن خانه خواب باشد . وقتی زنِ یک خانه خواب باشد هیچ حس بدی به آدم دست نمی دهد و اتفاقا آن خانه لطیف تر نشان می دهد .یک جورِ خوب ...انگار که یک دختربچه شش ساله موهایش پخش شده باشد روی بالشت و همانطوریکه حواسش به دامنش نبوده  خوابش برده و پاهای سفید و معصومش زده باشد بیرون؛ ولی وقتی یک مرد می خوابد قضیه جورِ دیگری است .انگار که تمام پلیس های شهر خوابیده باشند ،

اصلا معذوریت است ،وقتی مرد خانه خواب باشد نمی شود با صدای بلند بلند ظرفهای نهار را شست؛نمی شود با تَلَخ تولوخ توی راهروهای خانه بشکن و بالا انداخت و راه رفت،نمی شود دمپایی چوبی را کف آشپزخانه کشید و به سبزی های فریز نشده ی روی اوپن فکر کرد؛نمی شود زیر لب آواز خواند و گردگیری کرد،نمی شود لاک ناخن را ترمیم کرد و  با تلفن حرف زد .نمی شود موزیک های خوب خوب را با صداهای دلخواهِ خود گوش کرد .نه برای اینکه از خواب می پرد ها.هرکس دیگری هم اگر خواب باشد در خانه شاید نتوان هیچ کدام از اینها را انجام داد ولی وقتی پای مردِ در خواب رفته ی خانه ات در میان باشد انگار که ذوق هیچ کدام از این کارها را نداشته باشی،انگار که خستگی اش به جان تو نیز افتاده باشد و دست هایت نایِ باز کردنِ شیر آب را نداشته باشند .بهانه گیر می شوی.یک جوری است کلا .

اصلا خدا نکند مردِ خانه ی کسی بخوابد .دنیا روی سرِ آدم آوار می شود .آدم دلش می خواهد مثل قناری توی قفس خودش را هعی بکوبد به درب و دیوارِ خانه و خودش هم درست و حسابی نداند چه مرگش شده...

مردها نبایند هیچ وقت بخوابند .مردها باید همیشه بیدار باشند تا ما زن ها برایشان چایِ تازه دم کنیم.مردها باید همیشه بیدار باشند که مبادا روی رومیزیِ دل خانومشان غبارِ ترس بنشیند .مردها باید بیدار باشند ببینند توی خانه شان چه خبر است .توی کشوهای خانه شان چه چیزی گیر کرده است.نه قبول نیست مردها نبایند بخوابند،اصلا مردها باید بیدار باشند و غر بزنند،بیدار باشند و هعی به شوریِ غذا گیر بیخود بدهند،باید مردهای همه خانه ها بیدار باشند و خستگیِ سرکار و دعوایِ با همکارشان را سر فنجان های لب پَرِ آشپزخانه خالی کنند و ما برایشان صبوری کنیم.تا ما زن ها بهشان بگوییم چه مرگمان شده .تا ما زن ها فرصتِ کافی برای حس کردنشان را داشته باشیم.تا بتوانیم برایشان گل گاو زبان با نبات و زعفران دم کنیم.تا بتوانیم برایشان کیک و شیرینی های خانگی درست کنیم و برای روز بعدشان غذا بپزیم که ببرند اداره .مردها باید بیدار باشند مردها نمی توانند ساعت های زیادی را بخوابند چون ما زن ها سکته می کنیم ،اصلا هیچ میدانید؛

ما زن ها دلمان برای مردِ خانه مان که در خواب است تنگ می شود،و همان یکی دو ساعت می شود طولانی ترین ساعت های انتظارِ دنیا. میدانستید ما بیست بیست و پنج دقیقه بعد از اینکه خوابتان برد می آییم می نشینیم کنار بالشتتان و آنقدر پاهایمان را زیر دامن های بلندِ گلدارمان گم می کنیم که شما بیدار شوید؟و بپرسید "ساعت چنده"

میدانستید چه قدر در خواب دلمان می خواهد آن ابروانِ مردانه تان را لمس کنیم؟و چه قدر بیقرارتان می شویم تا وقتی اولین خمیازه بعد از چرت کوتاهتان را بکشید؟شما را به خدا سوگند بیایید یا نخوابید یا لااقل وقتی خوابید زود بیدار شوید.ما دلمان مثل گنجشک تند تند می زند .ما به ملافه ی چروک شده ی زیر بازوانِ پرموی مردانه تان رشک می بریم.ما حسود می شویم به چیزی که جز ما چشم شما را گرم کرده باشد حتی اگر آن چیز فقط یک خواب باشد .ما توی دلمان از همه ملافه های سفید متنفر شده ؛ اصلا یک طوری می شویم ،میفهمید که؟

پس از امشب اگر خواستید زود بخوابید حواستان به همسرتان باشد.یا یک طوری برایش لالایی بخوانید که او قبل از شما خوابش ببرد .ولی نگذارید تنها تنها خواب رفتنتان را باور کند.نگذارید به ملافه ها رشک ببرد.شما را به خدا حسودترش نکنید .بیـــقرارتَرَش نکنید؛ مراقب خواب های پریشانش باشید

تاوقتی که

ماه دوم هم سرو کله اش پیدا بشود .

+ نوشته شده در  جمعه 31 مرداد1393ساعت 11:44  توسط رهــا  | 

 

   * تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

        شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم ...

 

 * فریدون مشیری .


برچسب‌ها: که آتش انگیزد
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مرداد1393ساعت 13:56  توسط رهــا  | 

 

  یادم می آید یک زمان هایی هم خیلی عرق داشتم روی زن بودن و زنانگی کردن و از این عادت های فمنیسمیِ حالا نه دو آتیشه ولی ترقوه.نمیدانم از کی و از کجا اما حالا اصلا چه فرقی می کند من دختر باشم یا پسر؟ چه اهمیتی دارد آرایش ملایم روی صورتم بخوابد یا نه ! چه فرقی دارد مانتوی گلدار برازنده تر به نظر برسد برای ملاقات با تو یا یک لباس شق و رق و فوق رسمی..اصلا جدی جدی دیگر برایم مهم نیست زشت باشم یا زیبا..آدم ها تاییدم کنند یا تکذیب.که همین بودنِ تو با من برای سر هفتاد و دو اقلیتی ام بس است؛بس  .

 

همه مرد مورد علاقه شان را می برند رستوران های لوکسرایز،و کافه های بالا..من ترا بردم نزدیک ترین ساندویچی سر راهمان.دلیلش لازم به شرح نیست، وقتی همین کافی است که به هردوی مان به اندازه کافی خوش گذشته باشد.خیلی دور نبودند روزهایی که من فکر می کردم "همین که افتخار دادی با یک مرد رفتی رستوران یعنی سرتاپای او را از طلا گرفتی و او باید این را خودش بفهمد"،من اما دیشب میان صداها ، پلیس راهنمایی رانندگی ها و تاریکی ها،و چراغ قرمزها و آدم های وسطِ آن فست فود یه وَری به نکته هایی از یک مرد رسیدم که هرگز قبلا  فکرش را هم نمی کردم روزی مجبور به نوشتن این جمله ها در آقای کیوسک بشوم.

خب باورش سخت است ،برای منی که همیشه فکرم این بوده احتمالا امنیت یک مرد توی بازوانش است، جایی میان آغوش و دست های گره شده اش در پشت تنهایی ها و ترس های یک زن.جایی شبیه لم دادن به سینه های گرم مادر .جایی که بتواند آرامت کند و هیچ دستی به خستگی ات مهیب نزند.به نظرم می آمد تکیه کردن به ستبر قامتِ چارشانه مردی که میدانی دوستت دارد،آن هم فقط برای خودت یعنی همان آرامشِ موصوف که همه ازش دم می زنند..و این شاید تمام هنرِ یک مردِ معمولی اما خوب باشد.ولی هنر مردِ رویای دیروزِ من از این جهت خواستنی و خاص بود که که سراسرِ این آرامش را در جایی به من هدیه کرد که اتفاقا نه خبر از آغوشی بود و نه حتی دستی ،امنیتی که پشت یک 206 بدون صندوق برای فقط برای چند دقیقه مرا به این باور رساند که کسی آن طرف تر...جایی دور تر از تپه ایی که من رویش نشسته ام می تواند چنان مدافع تمام خلوتم باشد که اگر دنیایی هم ارتش بشوند تا احساس مملو از رویشم را متزلزل کنند نخواهند توانست ،آنچنان که او چون سربازی محافظ ملیتِ خویش باشد حواسش جمع است؛ ولو برای ثانیه ایی .

من دیروز فهمیدم به جای تعصبات خرکی و مردانه ایی که همیشه داشتم و فکر می کردم همه مشکلاتم را باید خودم تنها تنها حل کنم می توانم به مردی تکیه دهم که همه بارهایم را به دوش بکشد و برعکس همه پسرهایی که ادا اطوار دارند برای کمک کردن بهت در سختی ها  از این که به او اعتماد کردی و همراهت شده از عمانِ چشمانش قزل آلای لذت صید کنی.من دیشب فهمیدم یکی باید باشد که کشیشک ترا بدهد برایت اتفاقی نیفتد،بی آنکه خودت حواست بوده باشد.یکی که به جای عزیزم گفتن و جانم شنفتن بلد باشد محکم دعوایت کند "مگه نگفتم این طرف وایستا،اونجا نرو"..و سرش را به نشانه اعتراض از بی توجهی ات به حرف هایش برگرداند و به کارش ادامه دهد.یکی که بتوانی وقتی توی ماشین نشستید و دارید صحبت می کنید وسط حرف های فلسفی تان بتوانی  بدون مِن مِن کردن  راحت  و بدون هر  ترس و خجالت بگویی "دستشویی دارم" و او بهت نخندد.یکی که طوری هوایت را داشته باشد که خودت هم بمانی با همه اذیت و آزارها و جواب برگرداندن ها از کجا انقدر دوستت دارد!او که هیچ وقت بلد نبوده مثل پسرهایی که خوب قاپ آدم را می دزدند ازت دل ببرد و از تمام این آیین ها فقط "خانومی" را بلد شده است .یکی که تو نه اما لااقل دیگر خودش به مرد بودن خودش مطمئن باشد و خیلی چیزها را به جای پرسیدن فقط بفهمد و قضاوتت نکند. همین .

حالا هم به جای نتیجه گیری های منصفانه و غیر منصفانه،و اساسا هرگونه بحث جدی و غیر جدی پیرامونِ این موضوع تنها می خواهم به خوب بودن مردی فــکر کنم که شب گذشته روی بینی ام شکلات مالید و به بامزگی اش خندید و گفت شب به خیر رها .

 

+ فقط برایِ کام خود لبِ ترا نمی گزم،کسی که شهد می خورد عسل ارائه می کند /کاظم بهمنی .

++آدرس ایمیل آقای کیوسک به شرح گوشه وبلاگ تغییر کرد .

 


برچسب‌ها: خوراک مرد با سبیل اضافه
+ نوشته شده در  جمعه 17 مرداد1393ساعت 12:8  توسط رهــا  | 

 

 خوش است خلوت اگر یار؛ یارِ من باشد


برچسب‌ها: که آتش انگیزد
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 13:15  توسط رهــا  | 

 

    و من که دوست داشتم با ماه زندگی ام راه بروم به کفش هایش خیره شدم .

 

 خب راستش هیچ وقت آدم هایی که خواستند برای من هدیه بگیرند از خودم نپرسیدند چه دوست خواهم داشت؟و طبق قانون نانوشته ایی که فکر می کردند حتما باید در هدیه دادن طرف را سورپرایز کنند تنهایی وارد عمل شدند و هرچیزی که از ظن خودشان خوشگل و دخترانه به نظر می رسید را توی کاغذ زر ورقی های صورتی و آبی پیچیدند و گفتند برایت هدیه خریدیم و نکردند یکبار از خودشان بپرسند این جینگیلی مستونی جات برای رها تا چند سالگی . . (!)

هیچ کسی نپرسید بین اینهمه وسیله ایی که داری و ما فکر می کنیم چیزی لازم نداری از کدام یک دلت می خواهد دوتا داشته باشی ...هیچ وقت هیچ کسی نپرسید چه جور کتابی نئشته ات می کند و چه طور هدیه ایی تو را روانی تر ...فقط می دانستند کتاب خوب است ولی نمی خواستند بدانند اولویت من شطحیات است یا داستان یا شعر یا زبانم لال طنز..چه فرقی خواهد داشت ...همه شان فکر کردند موقع کادویی خریدن باید سورپرایز شوم ،آنها چه می دانستند تنها کسانی در زندگی قادرند درست و حسابی آدم را سورپرایز کنند که حسرت خریدن یک تی شرت سفید تمام نخ با دامن گلدارِ بنفشِ  توی ِگربه سفید پاساژ نور را توی چشم هایت دیده باشند وقتی دلت نیامده آنهمه پول بابتشان بپردازی،کسانی که با تو پیاده روی کرده باشند و بدانند چه قدر یک آفتاب گیر تر تمیز می تواند به دردت بخورد وقتی بین اینهمه خرت و پرتت یک کلاهی چیزی نداری این فصل از سال بذاری سرت و از پنج بعد از ظهر شهر سکونتت لذت ببری،کسانی که بدانند چه قدر داشتن عینک های رنگ به رنگ حرفه اییِ شنا می تواند به تو احساس غرور بدهد و هرگز جز همین دو سه تا دم دستی تعداد بیشتری شان را نداشته ایی،کسانی که متوجه پوست خشک و حساست شده باشند و بدانند یک کرم خوب و مناسب با رایحه مطبوع می تواند به اندازه ده دوازده تا عطر و ادکلن تکراری توی ذهن آدم رد ایجاد کند.کسانی که بدانند سورپرایز کردن تو در هر برهه ایی از زمان چه طور و چگونه اتفاق خواهد افتاد و این هنر هرکسی نمی تواند باشد مگر کسانی که به دیوانگی های نهان شما واقف باشند ..کسانی که ورای نقش های جدی آن ها در زندگی تان بتوانید بهشان بگویید " یک دوستِ خوب " .

من در زندگی ام هرگز پیش نیامده مثلا یک روز مادرم دستم را بگیرد برویم بیرون و توی مغازه های لوکسرایز پاساژهای شلوغِ شهر وول بخوریم و بتوانم آزادانه از این ویترین به آن ویترین بدوم سمت گوشواره های پلاستیکی و عشق کنم که هرچه خودم دلم بخواهد برای روز تولدم را خواهند خرید،مادر من هیچ گاه وقت و حوصله این پاساژگردی ها را نداشت.تنها پدرم توی یازده سالگی یک روز بعد از کلاس زبان مرا برد به یک فروشگاه بزرگ دوچرخه و شانس انتخاب رنگ دوچرخه محبوبم را خودش بهم داد و از آن به بعد یادم نمی آید به جز شام های خوشمزه و خاطر انگیز در" رستوران پلو "هدیه های با ارزش تر و دلچسب تری گرفته باشم که الان بتوانم ازشان نام ببرم و این به نوبه خودش مرا خیلی غمگین می کند.

همیشه در زندگی دلم خواسته آدم های زندگی ام با لیست علایق خودم برایم خرید کنند .مثلا من همیشه دوست داشتم پدرم به جای گردنبند طلا و حساب پس اندازهای آتیه و وعده های پدرانه یک سبدِ گل برایم بیاورد با گل های تازه..تنها چیزی که از او در ذهنم پر رنگ تر از همه نقش می بندد.مادرم که خیلی وقت است برایم ژاکتی نبافته یک بافتنیِ دانه ریز را برایم ترتیب بدهد با راه های طوسی و سفید،به جای کادوهای آماده..برادرم بهتر بود به جای اینهمه پکیج های آموزشی و نرم افزار های خفن و آنتی ویروس های لایسنس دار برایم یک سنگ گران بها می خرید با جعبه چوبی..دوستانم هم دوست تر می داشتم به جای اینهمه قاب عکس و کیف پول های درجه دو و دستبندهای دوستی و کتاب های چاپ اول داستان نویسان معاصر و کیک تولدهای خامه دار پول هایشان را می گذاشتند روی هم و یک ماشین حساب مهندسی بالای صد تومان برایم می خریدند که موقع محاسبات گنده گنده آنچنان اغوا شوم که یادم برود شب های امتحانات درس های سنگین را.اما افسوس که آنها هرگز از من نمی پرسند چه دوست دارم و من هم چیزی به آن ها نمی گویم .

برای همین هم هست که گاهی به قصد خریدن هدیه برای خودم می زنم به دل پاساژها و چیزهایی که خودم برای خودم خریده ام را کادو پیچ می زنم زیر بغلم و تا دو روز بهشان دست نمی زنم تا باور کنم که هدیه های محبوبم با من فاصله ایی ندارند..آنجا روی میز.

برای همین هم هست که امروز فکر کردم ،قرار نیست چیزی را که من دوست دارم به عنوان هدیه به کسی بدهم را حتما باید او هم دوستش داشته باشد..برای همین که هر روز موقع برگشتن از سرکار از جلوی آن بوتیک لعنتی رد نشوم و کفش های آبیِ گلدار مردانه اش وادارم نکند بخرمشان برای کسی که فکر می کنم اصلا دوستشان نخواهد داشت .برای همین که یاد بگیرم قرار نیست به بهای دل خوش شدن خودم آدم های مهم زندگی ام را وادار کنم برای من زنده بمانند.برای من بپوشند و  راحتی و اصالت خودشان را زیر پا بگذارند.همه این ها را وقتی فهمیدم که امروز به خودم جرات دادم بروم داخل مغازه به بهانه سایز و کد گرفتن برق چشم هایم توی آینه را موقع خریدنشان ببینم و از خودم بپرسم"قرار است خودم از این سوپرایز خوشحال بشوم یا او؟ " و آرام به دنبالِ این جواب درب را پشت سرم ببندم به قصد خانه..و به این فکر کنم که

 " دنبال راه های متفاوت تری می گردم برای خوشحال کردن آدم های ارزشمندم..چیزهایی به جز هدیه و کاغذ کادو ها..چیزهای گران قیمت تر..واقعی تر..و والاتر ..تا وقتی با ماه زندگی ام راه می روم به جای خیره ماندن به کفش هایش سرم را بالا بگیرم در چشم هایش مات و مبهوت شوم "
 .

+ قصد من از حیات،تماشای چشم توست .

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 0:32  توسط رهــا  | 

تمام اتاق ها را خاک گرفته،یک تنهایی نکبت باری که با احتساب ادغام گرمی هوای خربزه اییِ این فصل از سال جانکاه تر هم میتواند شود.از وقتی تصمیم گرفتم تنها زندگی کنم باید فکرش را می کردم یک روزی این تنهایی کلی خاک با خودش می آورد به خانه ام.خوبی آدم ها این است که وقتی با آنها هم خانه ایی لااقل بوی خاک را حس نمی کنی و هیچ جایت هم نیست آن بیرون پشت درب چه خبر است..تمام میزهای عسلی رنگ و رو رفته ایی که شیشه های رویشان شکسته،مبل های راحتی زرشکی رنگِ زیر دریچه ی کـولرِخراب؛آباژور بازمانده از پدربزرگ مادری که همیشه مرا یاد مجسمه های سنگی وسط میادین شهر می اندازد با آن کلاهک یک وری اش و روی لبه گیلاس های  شسته نشده ی توی سینک ظرفشویی حتی،همه و همه را خاک گرفته و دارندبا یک زبان بی زبانی به من می گویند خاک تا نزدیکی چشم هایم بالا زده است.

احساس می کنم با یک سری فکرها درباره زندگی دچار سوتفاهم شده ام،مثلا فکر کردن به شورش انسان ها در پیشگاه اربابانشان آن هم درست زمانیکه به پرسونفیه کردن فکر می کنم و از دوستی کردن با قاشق غذاخوری مسی که از لابه لای تارعنکبوت های زیر کابینت دارد نگاهم می کند برایتان می نویسم.

یا فکر کردن درباره اینکه وقتی به خاک های نشسته شده روی وسایل خانه فکر می کنم طوری که دچار یک مرض ناشناخته شده باشم های بتای تمام نقاطـ مغزم بیشتر می شوند،و این برای ما که آدمیم زیاد خوب نیست،چرا که هروقت شما متوجه این اتفاق بشوید احساس می کنید زمان خیلی چیزها فرا رسیده است و بهتر است آماده بشوید.احساسم به من چیزهای عجیبی می گوید.من صدای وجدانم را می شنوم که مدام دارد توی سرم می کوبد چرا با کفش گلی روی تخت خواب ها راه رفتم و از دست پخت آن مرد همیشه خدا بدم آمده ..احساسم دارد مرا خفه می کند و من  فکر می کنم تا ساعتی دیگر به طرز غیرمنتظره ایی از شدت درد به خود پیچیده و در تنهایی آپارتمان خاک گرفته ام می میرم.و هیچ کسی دیگر صدایم را نخواهد شنید آن هنگام که یک مشت خاک می ریزد توی دهانم.

حالا شاید زمان دقیق مرگم مشخص نباشد ولی وقتی "تنهایی" اینطوری با باد و خاک به اتاق خوابم هجوم می آورد من فکر می کنم که باید برای رفتن با آن ها آماده شوم قبل از اینکه وادارم کنند.تنهایی ایی که به تمام  اتاق های خانه ام رسوخ کرده و به هرجایی که سرک کشیده یک تکه خاک پاشیده است ..روی آلبالوهای خشک شده.قاب عکس های زیر تخت و قبض های پرداخت نشده.روی لباس ها.

این صدای زوزه بادهای پشت پرده خاک گرفته سالن ها اذیتم می کند.کسی باید باشد که تمام پنجره ها را ببندد.و پرده ها را بکشد طوری که هیچ نوری به داخل نیاید ،یک پرده مخملی و سنگین درست شبیه همانی که در اتاق خواب الیویر بکی ِ امیل زولا شرحش آمده است .
ترس تمام چاکراهایم را مسدود کرده؛من در عصر سه شنبه های این خانه چه غلطی می کنم.من از خاک های روی وسایل خانه پدری ام می ترسم.درب سرویس ها قفل شده..کسی دستش را دور گردنم انداخته و دارد فشار می دهد،نفس هایم بوی خاک گرفته آهای کسی اینجا نیست.پرده ها را بکشید . .

تمام اتاق های خانه را خاک گرفته .

 


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 تیر1393ساعت 12:27  توسط رهــا  | 

 

 اینکه هربار که صدای تو را می شنوم یک حالی به حالی خوب می شوم.

اینکه نداشتن صدایت می شود برایم یک بحران بزرگ تاریخی،

خودش همان دردی است که من

نتوانم

نتوانم .

 

+اگر زن هستید صدایی را که می پسندیدش، با صدایتان در آغوش بکشید؛ حتی ببوسیدش .

 


برچسب‌ها: فیلسوف بازی
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 تیر1393ساعت 11:27  توسط رهــا  |