چه قدر از گول زدن آدم ها بدم می آید؛ اینکه فکر می کنند تو نمی توانی راست و دروغشان را تشخیص بدهی و فِرت و فِرت برایت قافیه ردیف می کنند که دروغشان را ماست مالی کنند.که قانع بشوی،

خوب نیست آدم دیگران را هم درگیرِ حقیقتِ ناپخته وجود خودش کند،همین که خودت درگیری بس است دیگر،بس نیست ؟ حالا فرض کنیم بازخواستی هم نیست،شهادتِ همین اعضایِ بدن هم نیست،خودت چی؟خودت که شخصیت داری..شعور داری..ارزش داری.نداری؟

داری.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مهر1393ساعت 3:2  توسط رهــا  | 

تو مرا "دوست داری"

و من این را می فهمم.تو برایِ من دردها را ردیف می کنی چون "دوستم داری" و برایم دلهره داری همچون معشوقه ایی که تازه از دست رفته باشد و مرا می خوانی،میبنی،نوازش می کنی،دوست می داری..حتی در بیداری و در خواب هم مرا می بوسی و من این را میفهمم ؛

تو مرا دوست می داری،و من این را حس می کنم که "تو مرا دوست می داری.."

تو تنهایم نگذاشته ایی،تو در سکوتِ مخصوصت هر شب تمامِ وبلاگم را زیر و زِبَر می کنی،تمامِ کامنتها، تمامِ پست ها،تمامِ بازدیدها. تو تمامِ لایک های مرا می شماری ؛تو از توجه ویژه ی من به فلان مخاطبِ خاص حسود می شوی،تو غیرتمندی،همچون "پدرم"  ،

تو مراقبم بودی،تنهایم تنهایم تنهایم نگذاشته ایی،و برای قدقامتم اسپند دود کردی ،

تو برایِ برگشتنِ دوباره ی من چه صدقه ها که خودت ضامنشان نشدی و چه بلاها که دفع نکردی!

من باور دارم  که تو "دوستم داری،"باور دارم چترِ محبتِ تو بر سرِ من گشوده شده است و با وجودِ چنین سیطره ی عظیمی هیچ کسی نمی تواند املاکِ مرا در عرصه ی آغوشِِ امنِ تو غصب کند ..

تو برای من به منزله صاحب،به منزله ارباب،به منزله ولی نعمت؛که تو خود خدایی.تو همانی هستی که آ سید علی قاضی کم نگفت " اَللّهُمَّ اجْعَلْنى اَخْشاكَ كَانّى اَراكَ وَاَسْعِدْنى بِتَقويكَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِيَتِكَ " و ما کم تکرار نکردیم آمیــن ..تو همانی هستی که ما توی ندبه هایمان کم صدایت نکردیم و تو پاسخ گفتی "جانم"..

تو همانی هستی که توی زیارتنامه هایمان کم قسم ندادیمَت.تو مهربانی،همچون معلم..همچون مادربزرگ..همچون دوست ..همچون خواهر؛

تو دوست داشتنی هستی همچون باران،همچون درخت،همچون زمستان .

تو معبودِ منی و من این "منِ" آخرِ اسم های ترا به حدِ جان دوست می دارم،مثل وقت هایی که می گویم:

خدایِ من،خالقِ من،مهربانِ من،پروردگارِ من،معبودِ من،دلدارِ من،صاحبِ من !

که چه قدر این "من" گم است بین کلمه های مهمِ خط های بالا،

می خواستم بگویم خدایِ من!!

ای از همه من های من بهتر، منِ تو،

حالا که به اینجایِ سطرهایمـ رسیده ام برایت می نویسم، صادقانه هم می نویسم؛راستش توی ذهنم پر از تناقضم  .پر از سوال.پر از تقاضا .من حتی نمیدانم باید تو را دوست داشته باشم یا نه(!) من در شرایطی زندگی نکردم که پایِ ثابتِ مراسم های مرسومت باشم ولی...ولی می خواهم بدانی علی رغمِ همه استدلال های دور ریزم ؛من هم "دوستت دارم" .در همین روزهایِ فلان .

پس حالا که هستی،حالا که به من نزدیک ترینی،لطفا تنگ در آغوشم بگیر،دارم میمیرم !

رها/ ممنون .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مهر1393ساعت 4:17  توسط رهــا  | 

  عدس پلوی دیروز خشک بود،خیلی خشک .خیار شور هم توی ظرفِ نهار بود؛عدس پلوی خشک و 

خیارِ خیلی شور .

نشسته بودم دیدم تنهایی غذا از گلویم پایین نمی رود گفتم چه کار کنم یکی از تِرَک های توی گوشی را پلی کردم بلکه فضا تلطیف شود؛بعدش هم موزیک همان و گریه های بی امانِ من همان .

نشستم قطره قطره اشک شدم چکیدم توی ِ بشقاب و به خودم که آمدم دیدم عدس پلو از خشکی در آمده و همه اش را در همان حال مثل جاروبرقی قورت دادم.

میدانید؛این ها همه از مضرراتِ عدس پلو است برای همین هم است که من همیشه می گویم عدس پلو را نباید تنهایی خورد! باید یک دیس باشد و یک میز و پنج تا صندلی تا همه شاهدِ عدس پلو خوردنِ آن یکی باشند،وگرنه مطمئنا هرکدامشان یک کار دستِ خودشان می دهند.

این قضیه خیلی خیلی جدی است؛دانشمندان هم اگر حرفی به میان نیاوردند احمق بودند که تاحال به این کشف نرسیده و جدیتش را اعلامـ نکرده اند.عدس پلویی که تنهایی خورده شود آن هم با خیار شور احتمالِ وقوعِ خیلی چیزها را به عدد یک نزدیک می کند،که دردناکـ است.ممکن است شما بشقابِ حاوی عدس پلو و خرمای تفت داده شده را با مخلفات بچینید رویِ میز و بعد از خوردنش دست به کارهایی بزنید که بعدش یادتان نیاید چرا آن کارها را انجام داده اید وقتی ظرفِ عدس پلویتان  از خشکی در می آمد..

هیچ وقت این غذا را به محلِ کارتان نبرید که مجبور شوید موقعِ نهار توی اتاقتان با ظرفِ عدس پلو تنها باشید .این موضوع حتی از جریانِ شیرهای پالم دار هم جدی تر است؛ باور کنید!

بعد از ظهر فقیهناز زنگ زد گفتم"چه فرصت خوبی" با یک دوستِ صمیمی می نشینم حرف می زنم قدری در این احوالات سبک می شوم،اما توی اتوبان آنقدر برایم از این روزهای آخرش گفت و گریه کرد که مجبور شدیم برگردیم سمتِ خانه،دخترک یک  شیشه اشک شد توی ابرِ آخرِ شهریور و بارید . . .

فکر کنم فقیهناز هم ظهر عدس پلو خورده بود که حالش آنطوری شـد،پشتِ فرمان یک ریز گریه می کرد و توی هر چراغ قرمز مجبور بود صورتش را برگرداند سمتِ راست که راننده ماشین بغلی صورتِ پف کرده اش را نظاره نکند.البته نشد ازش بپرسم چه قدر عدس پلو خورده که ببینم می شود برایش کاری کرد یا نه ولی من مطمئنم موضوع پیچیده تر از یک بشقاب به نظر می رسید. فقیهناز بعد از اینهمه سال وسطِ یک عصرِ خنکِ تابستانی در آخرین روزهایِ شهریورِ این خراب شده یکهویی زد روی ترمز و برگشت گفت"چه قدر مقنعه بهت میاد" و سرش را گذاشت رو سینه ام / رویِ همان مقنعه که از شدتِ گریه هایش خیس شد، و چشم هایش را بست و بیمار شد

خودم که درست و درمان یادم نمی آید ولی پریسایمان می گوید :چند شب پیش هم که رفته بودیم شب نشینی منزلِ عموجانم وقتی بلند بلند کفِ سرامیک های قهوه اییِ سالنِ وسطِ خانه شان با دختر عموهایم ریسه می رفتم و همانطور که دلم را گرفته بودم دستم و داشتم از شدتِ خنده می مردم و مادرم هعی پشت لبش را می گزید که "زشته دختر..خیره سر شدی؟همسایه ها خوابند.. بده جلویِ فامیل انقدر بلند بلند قهقهه نزن.خوب نیست دختر؛عیب ه " یکدفعه یادِ چیزی افتادم که بندِ دلم پاره شد و همانجا بی هوا  شروع کرده ام به زار زدن.یک ربعِ تمام توی تراسِ خانه شان داشتم زار می زدم و کسی هم چیزی نگفته بود انگار،فقط پدرم ماشین را روشن کرده و آمدیم بودیم خانه ،آن شب هم فکر می کنم عدس پلویِ دیروز مانده تویِ یخچال شان را سرشب تعارفم کرده بودند که آنطور گریه ام گرفته ،

زندگیِ ما دخترها با گریه عجین شده است.این را باید توی دفترِ جلد چرمیِ قهوه ایی رنگم هم بنویسم.گفته بودم یک دفترِ جلد چرمیِ قهوه ایی رنگ دارم که از بیست سالگی توی آن برای دخترم چیز میز نوشتم؟باید توی دفترم از روزهایِ الانم هم بنویسم .البته شاید هرگز کودکی به دنیا نیاورم که بخواهد دست نوشته های مادرش را برای فرزندانش و حتی برای خودش بلند بلند بخواند؛ ولی باید نوشته هایم را آنجا هم کامل کنم.باید برایش بنویسم که اگر دختر بود چه طور باید با دلتنگی هایِ همینطوری یکهوویی اش کنار بیاید.باید برایش بنویسم که چه طور می تواند ترتیبِ خیلی چیزها را بی دنگ و فنگ بدهد وقتی تنهایی های نکبتی اش خیلی بهش فشار آورد ،باید برایش با جزئیاتِ تمام توضیح بدهم که اگر یک روز عدس پلویش را خورد چه طور آثارش را از تیر راس نگاه سایرین پاک کند.چیزهای زیادی هستند که باید برای دخترم بنویسم ..چیزهایِ دردناکِ زیاد ..

  /*تو چه دانی ؛(کلیک)

+ نوشته شده در  شنبه 29 شهریور1393ساعت 2:58  توسط رهــا  | 

من توقع یک شروعِ خوب تر را برای صبحِ امروز داشتم،که از خواب بیدار شده و متوجه شدم سمتِ راستِ گردنم به شدت درد می کند،برای همین هم ترجیح دادم محلش نذارم و به دیدن خواب های  دروغِ همیشگی ام ادامه دهم.در همین دقایق بود که حس کردم به دستشویی احتیاج دارم،و این شد که چشم بسته ، بدو بدو طوری رفتم دستشویی که هفتِ صبحیِ روزِ جمعه خواب از سرم نپرد و بعد اینکه دندان هایم را ردیف به ردیف مسواک کردم (همیشه توهم این را دارم بعد از اینکه به خواب رفتم یک نفر می آید با عشق و احترام بیدارم می کند و بهم صبح به خیر می گوید و من باید بوی پونه تازه خمیردندان از دهانم بخورد توی صورتش...حتی اگر هیچ کسی خانه نباشد و این رویا قریبِ چندسال ناتمام مانده باشد) امدم دوباره روی تختخواب نامرتبم دراز کشیدم؛ تا ساعت های یازده یازده و نیم .

***

همان حدودای یازده و خرده ایی از خواب بیدار می شوم و به این فکر می کنم که" امروز نوبت ارده شیره بود یا کره بادام زمینی ".لعنتی از وقتی رفته همه برنامه های زندگی ام قاطی پاتی شده .هرچی فکر می کنم یادم نمیاد دیروزش صبحونه چی لمبانده بودم،دستم رو میندازم توی کشوی دوم یخچال،ارده شیره در میاد بیرون و همونو می خورم. وسطاش یادم میاد که دیروزم همین کار را انجام داده بودم و ارده شیره در اومده بود.اه.گندت بزنن،مضحک !

***

دیروز روز خوبی نبود.یعنی قرار بود باشد ولی نشد.دلیل اصلی اش هم به هم ریختن برنامه ایی بود که از یک ماه قبل برایش ریخته بودم و محق نشد.

خب ما از شاهرود میهمان داشتیم.میهمانانِ شاهرودی ایی که بدشان می آمد به آنها بگویی سمنانی،بلکه فقط شاهرودی.همین.

/و من برای هزارمین بار در این ماه دلم برای خودم سوخت ،وقتی آنها را دیدم ..

بین همه آدم های آنجا من فقط حواسم پی یکی شان بود،همانی که شاهرودی بود اما طهران درس می خواند.همان که هزار بار آمد نوک زبانم ازش بپرسم "دلت می خواهد جایت را با کسی که طهرانی است و شاهرود درس می خواند عوض کنی" و فکر کردم احمقانه است مطرح کردن همچین فرضیه ایی.آن وقت حتمن از من می پرسید آن یک نفر کیست و اگر آن یک نفر هست پس چرا از صبح هعی قیافه ی آدم های تنهای خسته را در می آوری ؟که من وا می ماندم،

/سوالاتی که خودم هم پاسخی برایشان نداشتم.

ما تمام دیروز را به خوشی گذراندیم؛

توی رستوران ،

،تویِ کافه ،

توی خانه ،

تویِ سینما ،

تویِ کتابفروشیِ فرهنگ ،

توی پیک نیک ،

توی جاده ،

توی پارک ،

و خیابان های خلوتِ فاتح تا صفا

و آخر شب توی تختخوابهایمان طوری ولو شدیم که انگار یک روزِ عالی را پشتِ سر گذاشتیم.یک روزِ عالی که خالی بودنِ جایِ یک نفر که از بدِ قضا طهرانی است و اتفاقا شاهرود درس می خواند و قرار بود جای همه میهمانانِ دیروزی؛فقط یک "او" بیاید میهمانِ ما بشود و نیامد و با نیامدنش تمام قلبِ مرا سوراخ سوراخ کرد و هیچ کس نفهمید چرا قیافه من انقدر آویزان بود وسطِ آنهمه خوش خوشون،به چشم می زد (اما برای من هرچه جهد کردم عالی نشد) ؛

تمامِ دیشب به نوشیدنی های مورد علاقه همه بچه ها گذشت و آخر شب چتر شدن خانه ی سپیده اینا و برای من نوشتن و draft کردنِ اینکه

اگر آنکه رفت خاطره اش را می برد.....
فرهاد سنگ نمی سفت......

مجنون آشفته نمی خفت........

حافظ شعر نمی گفت 

***

 اصلا از اولش هم توقعِ شروعِ یک روزِ درست و حسابی بی معنا بود.بعد از یک همچین شبی و همچین خوابی بهتر است آدم تا ساعت دو بعد از ظهر روز بعدش بخوابد و ادایِ اینهایی که کمبودِ خواب دارند را در بیاورد،که جلوی خانواده هم جلوه اش بهتر باشد، نه؟

 

 + حال من خوش نیست (+)

+ گوش هایتان را تیز کنید (+)


* یاقچی لیق ائیله آت درگاها بالیخ بیلمَه دی خالیخ بیلر ..

+ نوشته شده در  جمعه 21 شهریور1393ساعت 18:24  توسط رهــا  | 

 

می پرسید نظرِ من چیست؟

خب من هم جواب میدهم؛

 وقتیکه به این چِشم ها نگاه می کنم،و بیش تر از هر چیزی فقط این یادم می آید که "چه قدر دلم برای خودم می سوزد " ؛ گـــــــورِ پدر همه فیلم های دنیا .من را بگذارید بخوابم .من را باید بخوابانم .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 شهریور1393ساعت 0:35  توسط رهــا  | 

 

 

تابستان نه،بفرمایید تاب ستان.بفرمایید عذابِ الیم.دورِ باطل.دردِ مشترک.تقدیرِ داغ داغِ جمعی.هر سال که می گذرد بیشتر باورم می شود که همه فصل های به غیر از زمستان چقدر مزخرف تشریف دارند؛ علی القاعده این تابستانِ گرمِ طولانی..همیشه خدا از تابستان بدم آمده.همیشه آخرش غم داشته.همیشه اضطرابِ مهرِ آخرِ تعطیلاتش دغدغه ام بوده.اینکه دو هفته بعدش معلم ِ خلاقِ کلاس روی تخته سیاه تیتر خواهد نوشت "تابستانِ خود را چگونه گذراندید" و من حقیقتا هیچ حرفی به غیر از انشاهای سایر همکلاسی هایم نداشتم برای گفتن و هعی زور می زدم حالا که خلاقیتی از بیرون در کار نیست لااقل خودم یک طوری بنویسم که کسالت آور و تکراری به نظر نرسد.همیشه مهر ماهش با گریه های از تهِ دلم مصادف بوده.همیشه با آمدنش کسی را از من گرفته که در تابستانِ لعنتی اش به آن خو کرده بودم.همیشه از تابستان بیزار بودم.همیشه از شهریور نفرت داشتم.همیشه از تابستان بدم آمده حالا هرمناسبتی هم که می خواسته وسطش باشد،باشد.همیشه این شهریور وحشتِ من بوده.اصلا می رود دانشگاه ها را باز می کند که چه را ثابت کند؟که بگوید می تواند آدم ها را از هم دور کند؟که بگوید خیلی قوی است؟خیلی باحال است؟خیلی متفاوت است؟پیشگاهِ رشدِ بشریت است؟دری به سویِ تکامل؟آه خیلی مسخره است.اینکه یک چیز بخواهد به این شیوه قدرتش را نشانت دهد.خیلی پیشِ پا افتاده و کوته بینانه نیست؟ از موضعِ ضعف است نه قدرت.حالم دارد از تابستان بهم می خورد.همیشه ی خدا ازش بدم آمده،یادتان هست همین پارسال(+) چه قدر سربه سرش گذاشتم،اصلا از وقتی یادم می آید همیشه ازش بیزار بودم.بیزار بودم چون به نظرم هیچ قشنگی خاصی ندارد.که چه؟گیرم که بتوانیم توی پارک آبی به دلقک بازی های دسته جمعی مان بخندیم.گیرم که مانتوهای نخی و تی شرت های رنگی رنگی بپوشیم و والیبال بازی کنیم.گیرم که عینک آفتابی های گردِ بزرگ بزنیم و بی خیال آفتابِ مداومِ آن بالا بستنی بخوریم.که چی؟هنر کرده ایم مثلا؟

***

صادق خان راستش سرگرمی دیگری ندارم این روزها جز کتاب.و لعنت به همه کتاب های نصفه نیمه که با دیگران خوانده باشی و ندانی حالا باید تنهایی چه طور از خجالتشان دربیایی و با دیدنشان همین نیمچه تفریح از دماغت بزند بیرون،اما لاجرم چون انسانی و از قضا بالغ  بهتر است خو کنی به نوشت هایی دیگر از آدم هایی دیگر،که از یادت ببرند "تو کی هستی.و اینجا کجاست".کتابی که این روزها صفحه های پایانی اش را آرام آرام ورق میزنم از احمدِ آرام است .شرحِ شش داستانِ کوتاه که می توانید اینجا پیدایش کنید: توی انتشاراتِ افق ..

 تمامِ اشتیاقِ دیگرِ من برای دعوت مهدیارِ دلکش است و نفیسه ی رضایی به این معارفهِ فرهنگی ؛

به عادتِ مرسوم و ادب .

 

 یک پرفورمنس ببینید (+)

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 شهریور1393ساعت 22:48  توسط رهــا  | 

بدم نمی اومد پسربچه بودم،دور از چشمِ بابام سیگار می کشیدم.یا مثلا ماهی بودم به جای نفس کشیدن هعی توی آب تف می انداختم و دوباره همونو جای نفس می بلعیدم و دورِ بعدی.چند روزه دارم فکر می کنم اگه اینی که الان هستم نبودم چی می شدم،آخرشم به این نتیجه می رسم همینی ام که الان هستم از سرم هم زیاده ،و اونوقت اگه مَرد بودم یا ماهی معلوم نبود چه قدر خاطراتِ خطرناکی خلق می کردم با این همه استعداد؛ توقعاتِ مفت هم ممنوع .

بخوانید عکاسی به اندازه نوشتن خوب است (+)

کلیک (+)

+ نوشته شده در  جمعه 7 شهریور1393ساعت 21:31  توسط رهــا  | 

 

کاختـــ نگون باد ای فلک ،

با ما چه بد تا می کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 2:58  توسط رهــا  | 

  فکرش را که می کنم من چه غمگینم برای خواب دیدنت .خودم گفته بودم بخوابی،خودم برایت ملافه ی تمیزِ سفیدی آورده بودم که بوی هاله ی هلویی میداد و تا نزدیکی سینه رویت کشیده بودم و در حالی که پشت به تو روبه آینه نشسته بودم گفته بودم "ممنونم که آن روز نذاشتی موهامو کوتاه کنم" و موهایم را با کشِ صورتی رنگ بسته بودم . و وانمود کرده بودم که تو باید بخوابی و من هم کار دارم.خودم آنقدر پشت به تخت نشسته بودم که خوابت ببرد و سر و صدا راه نینداخته بودم که بیدار شوی ؛خودم ترتیب یک چرتِ نیم روزی را وسطِ یک بعد از ظهرِ پژمرده تابستانی داده بودم تا خستگی ات بپرد برود هوا ،ولی چرا اینقدر غمگینم که تو خواب میبینی در حالیکه سکوتت تمام خانه را فرا گرفته .

داشتم فکر می کردم چرا تاحالا خواب هایت را برایم تعریف نکرده ایی. و چه قدر خانه ایی که مردش در خواب باشد چهره غمگینی به خود می گیرد درست برعکس وقتی که زنِ آن خانه خواب باشد . وقتی زنِ یک خانه خواب باشد هیچ حس بدی به آدم دست نمی دهد و اتفاقا آن خانه لطیف تر نشان می دهد .یک جورِ خوب ...انگار که یک دختربچه شش ساله موهایش پخش شده باشد روی بالشت و همانطوریکه حواسش به دامنش نبوده  خوابش برده و پاهای سفید و معصومش زده باشد بیرون؛ ولی وقتی یک مرد می خوابد قضیه جورِ دیگری است .انگار که تمام پلیس های شهر خوابیده باشند ،

اصلا معذوریت است ،وقتی مرد خانه خواب باشد نمی شود با صدای بلند بلند ظرفهای نهار را شست؛نمی شود با تَلَخ تولوخ توی راهروهای خانه بشکن و بالا انداخت و راه رفت،نمی شود دمپایی چوبی را کف آشپزخانه کشید و به سبزی های فریز نشده ی روی اوپن فکر کرد؛نمی شود زیر لب آواز خواند و گردگیری کرد،نمی شود لاک ناخن را ترمیم کرد و  با تلفن حرف زد .نمی شود موزیک های خوب خوب را با صداهای دلخواهِ خود گوش کرد .نه برای اینکه از خواب می پرد ها.هرکس دیگری هم اگر خواب باشد در خانه شاید نتوان هیچ کدام از اینها را انجام داد ولی وقتی پای مردِ در خواب رفته ی خانه ات در میان باشد انگار که ذوق هیچ کدام از این کارها را نداشته باشی،انگار که خستگی اش به جان تو نیز افتاده باشد و دست هایت نایِ باز کردنِ شیر آب را نداشته باشند .بهانه گیر می شوی.یک جوری است کلا .

اصلا خدا نکند مردِ خانه ی کسی بخوابد .دنیا روی سرِ آدم آوار می شود .آدم دلش می خواهد مثل قناری توی قفس خودش را هعی بکوبد به درب و دیوارِ خانه و خودش هم درست و حسابی نداند چه مرگش شده...

مردها نبایند هیچ وقت بخوابند .مردها باید همیشه بیدار باشند تا ما زن ها برایشان چایِ تازه دم کنیم.مردها باید همیشه بیدار باشند که مبادا روی رومیزیِ دل خانومشان غبارِ ترس بنشیند .مردها باید بیدار باشند ببینند توی خانه شان چه خبر است .توی کشوهای خانه شان چه چیزی گیر کرده است.نه قبول نیست مردها نبایند بخوابند،اصلا مردها باید بیدار باشند و غر بزنند،بیدار باشند و هعی به شوریِ غذا گیر بیخود بدهند،باید مردهای همه خانه ها بیدار باشند و خستگیِ سرکار و دعوایِ با همکارشان را سر فنجان های لب پَرِ آشپزخانه خالی کنند و ما برایشان صبوری کنیم.تا ما زن ها بهشان بگوییم چه مرگمان شده .تا ما زن ها فرصتِ کافی برای حس کردنشان را داشته باشیم.تا بتوانیم برایشان گل گاو زبان با نبات و زعفران دم کنیم.تا بتوانیم برایشان کیک و شیرینی های خانگی درست کنیم و برای روز بعدشان غذا بپزیم که ببرند اداره .مردها باید بیدار باشند مردها نمی توانند ساعت های زیادی را بخوابند چون ما زن ها سکته می کنیم ،اصلا هیچ میدانید؛

ما زن ها دلمان برای مردِ خانه مان که در خواب است تنگ می شود،و همان یکی دو ساعت می شود طولانی ترین ساعت های انتظارِ دنیا. میدانستید ما بیست بیست و پنج دقیقه بعد از اینکه خوابتان برد می آییم می نشینیم کنار بالشتتان و آنقدر پاهایمان را زیر دامن های بلندِ گلدارمان گم می کنیم که شما بیدار شوید؟و بپرسید "ساعت چنده"

میدانستید چه قدر در خواب دلمان می خواهد آن ابروانِ مردانه تان را لمس کنیم؟و چه قدر بیقرارتان می شویم تا وقتی اولین خمیازه بعد از چرت کوتاهتان را بکشید؟شما را به خدا سوگند بیایید یا نخوابید یا لااقل وقتی خوابید زود بیدار شوید.ما دلمان مثل گنجشک تند تند می زند .ما به ملافه ی چروک شده ی زیر بازوانِ پرموی مردانه تان رشک می بریم.ما حسود می شویم به چیزی که جز ما چشم شما را گرم کرده باشد حتی اگر آن چیز فقط یک خواب باشد .ما توی دلمان از همه ملافه های سفید متنفر شده ؛ اصلا یک طوری می شویم ،میفهمید که؟

پس از امشب اگر خواستید زود بخوابید حواستان به همسرتان باشد.یا یک طوری برایش لالایی بخوانید که او قبل از شما خوابش ببرد .ولی نگذارید تنها تنها خواب رفتنتان را باور کند.نگذارید به ملافه ها رشک ببرد.شما را به خدا حسودترش نکنید .بیـــقرارتَرَش نکنید؛ مراقب خواب های پریشانش باشید

تاوقتی که

ماه دوم هم سرو کله اش پیدا بشود .

+ نوشته شده در  جمعه 31 مرداد1393ساعت 11:44  توسط رهــا  |