خاطرتان هست؟

چند وقت پیش در یک لینکی ارجاعتان دادم به داستانِ زندگی این بنده خدا؟ (کلیک)

هیچی..خواستم بگویم آدم خجالت می کشد از سبقت گرفتنِ بعضی از هم سن و سالهایش در کارهایِ خوب،که به جای تزهای روشن فکرانه و مجادله های تخصصی در وبلاگ و صفحه های اجتماعی و کافه هایِ خوش خوراک و دورِ همی هایِ مدرن و گپ و گفت های سانتی مانتال ؛ دارند به جستجویِ حقیقتِ گم شده شان می روند و تا امثالِ بنده بیاییم" به صحت و سقمِ قضیه و اینکه داستان نباشد و بیخودی پول ندهیم و به اهلش نرسد "فکر کنیم ،با اینهمه بدبختی و گرفتاری و مشقت می روند وسطِ تهرانِ بی پیکر؛خودشان را می اندازند وسطِ اتوبان های شلوغ پلوغ که آدم حوصله نمی کند حتی برایِ کارِ خودش انقدر این پا و آن پا کند،

می دوند شاید دنبالِ یک چکه آدم شدن و پاره ایی عشق ورزیدن،

من از این دوتا آقا پسر(کلیک) خجالت کشیدم؛شما چه طور؟ 

+بعد دیگر اینکه پیشنهادِ نوشتن در یک وبلاگی بهم داده شده که علی رغمِ حال و اوضاعِ نابسامانم؛احساس می کنم جان می دهم برای نوشتن در آنجا،طوریکه شاید "آقای کیوسک" را ببندم بروم آنجا.ده روز مانده ها...دست بجنبانید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 4:26  توسط رهــا 

 

خوب یادم هست غروبی به مداد برادرم که کوچک شده بود و نوکش بس که تراشیده شده بود- پهن شده بود و به سختی ردی بر کاغذ می گذاشت خیره شدم و بغض کردم به خاطر برادرم که تراش نداشت به خاطر مداد.بارها به خاطر مدادی که تمام می شد گریه کردم به خاطر تراشی که تیغش کند شده بود. مداد ها را دور نمی ریختم انگار که جان داشتند....

+هیولای تفاوت/ مصطفی مستور

/*جانِ شما و جانِ این عکس،یک جایی در آن هست که دیوانه ترم می کند.


برچسب‌ها: هنوز دوستت دارم و از همین حرفا
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مهر1393ساعت 17:17  توسط رهــا 

 از قضا می شود اتفاقی به دعوت یک بنده خدایی برویم یک کنسرت تقریبا خانوادگی بعد از همان ردیفِ دوم  یکی از آن آقازاده هایی که فکرش را هم نمی کرد ممکن است یک روزی چشم در چشم شویم را ساز به دست نظاره کنیم؛ و از همان بالای سِن توی چشم هایش بخوانیم چه طور نگاهش را هعی جم می کند وقتی دارد آن لحظات ملکوتی احیانا به یک سری رفتارِهای اخلاقی (!) و نامتعارفش در یک میهمانیِ دوستانه فکر می کند و کلافه می شود،

ما چه می کنیم؟ما هم هیچی،آدامس می جویم و زیرِ تشعشع دوهزارتا لامپ بیست هزار واتی آویزان شده از سقف؛درست وسط سالن رو به عموجانمان که از آن بالا میان آن همه جمعیت به ما نگاه می کند لبخند می زنیم و تشویقش می کنیم و اجازه می دهیم شازده مورد نطر زیر نگاه های سردِ ما له شود،

چرا؟چون مالیخولیایِ اذیت کردنِ آدم ها گرفتیم و بی فرهنگ هم هستیم .

+ ما که اموالمان را دو دستی چسبیدیم دزد برد،حالا شما خود دانید(+) 


برچسب‌ها: لایف ایز لایف
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مهر1393ساعت 4:10  توسط رهــا 

جگرم سوخته ؛

و چه ها که این روزها نمی رود بر من ...

*/بخوانید (+)

 

+ باز نشر پست قبل در ضمیمه هفتگی جوان؛ جـیم. (کلیک )


برچسب‌ها: هنوز دوستت دارم و از همین حرفا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مهر1393ساعت 12:13  توسط رهــا 

 

 ما پست هایمان را ثبت موقت می کنیم تا بعدا تیک تاییدشان را بزنیم،ما حرف هایمان در دهانمان و گله هایمان در دلمان و بغض هایمان در گلویمان،و اعتراض هایمان در ذهنمان،و ترس هایمان در جانمان و ابراز وجودمان در خلوتمان می ماند..می ماسد..می پوسد.تا هروقت که وقتشان برسد و قسمت بشود درباره شان حرف بزنیم ؛

***

 ما چیزها را نگه می داریم برای روزِ مبادا،و از وسایلمان استفاده نمی کنیم برای همان روزی که مباداست. ما چند هفته اول را روی مبلماهای نویمان لم نیمدهیم که پف اش نخوابد تا زیر میهمانانمان جان بدهند برای نشتن رویشان(!) به پول هایمان دست نمی زنیم،کلاس هایی را که دوست داریم برویم ثبت نام نمی کنیم و می گذاریمشان برای بعد و بعید؛که یک روزی فرصتی، بشود زومبایی برویم،سازی بخریم، پاراگلایدری داشته باشیم.ما از یک ساعتِ خالی در روزمان برای دیدن کسانی که مدتهاست می خواهیم یک سَری بهشان بزنیم و فرصت نمی شود استفاده نمی کنیم و می گذاریمش برایِ فرصت مناسب تری که از قبل هم شرایطش جور باشد.ما لباسی را که امروز دوست داریم تن بزنیم را نمی پوشیم و نو بودنش را نگه می داریم برای غریبه ها که پیش شان مرتب باشیم .

ما به آدم هایی که دوستشان داریم راستش را نمی گوییم،و طبق آن منطقِ افلاطونی مزخرفمان همه چیز را باید خودمان در دست بگیریم.(در این باره دلم پرتر از این است که توی این خط ها جا بشود،به جهنم)ما از بوسیدن های یکهویی امتناع می کنیم،از کادو خریدن های بی بهانه،خندیدن های بدون پشتوانه.

ما از هرچیزِ جدیدی که قبلا تجربه اش را نداشتیم در هراسیم،حتی اگر نزدیک شدن به چیزی باشد که مدتها آرزویش را در سر می پروراندیم.

ما آدم های طفلکی ایی بودیم که از هر کس و ناکسی خجالت کشیدیم .

و آدم های محافظه کاری که برای حفظِ آبرویمان جای دو ساعت دیکشنری زیر و زِبَر کردن از خود همان آدم نپرسیدیم املایِ درستِ فلان کلمه را.و رویمان نشد بگوییم واقعا هیچ جا به اندازه خانه خودمان راحت نیستیم و هیچ وقت ایکس را نخوردیم چون دوست نداشتیم،همین فقط همین،دوست نداشتیم و نه هزارتا دروغ و دونگِ قلمبه سلمبه.و نتوانستیم صادقانه نظرمان را بگوییم که دلمان نمی آید آنهمه پول برای یک شب خوش گذرانی بپردازیم چون تا آخرِ ما بیچاره می شویم.ما در وبلاگ هایمان نوشته های کش داری از نداشته ها و اندوه هایمان می نویسیم و شرم مان می آید آه و ناله هایمان را دیگران بخوانند و اسمش را می گذاریم صبوری.

***

ما خسته تر از چیزی بودیم که برای کسی توضیح بدهیم چرا فلان جا سکوت کردیم و حوصله بحثِ بیخود نداشتیم،خسته تر از چیزی که بخواهیم  عزیزترین آدم  زندگی مان را "قانــع " کنیم.ما هر تصمیمی که دلمان خواست را گرفته و هرطور دلمان خواست زندگی می کنیم و پشت می کنیم به دنیایی که تویش پر از مخالفت باشد، و علامت سوال ،و علامت تعجب های شبیه کارتون ها دورِ کله آدم های اطرافمان.هر طور که دوست داشتیم رفتار می کنیم،و هیچ هم حوصله فلسفه بافی و توجیه های دیگران را هم نداریم که یک ساعت برایمان اثبات کنند چرا چنین و چرا چنان.همینطور به هیچ جایمان حساب نمی کنیم حساسیت های دیگران را .برای دیگران که زندگی نمی کنیم..دیگران هم اگر نمی خواهند نخواهند،هرطور میل شان است .
همه اش دیگران..دیگران..دیگران.


برچسب‌ها: هنوز دوستت دارم و از همین حرفا
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مهر1393ساعت 20:37  توسط رهــا 

چه قدر از گول زدن آدم ها بدم می آید؛ اینکه فکر می کنند تو نمی توانی راست و دروغشان را تشخیص بدهی و فِرت و فِرت برایت قافیه ردیف می کنند که دروغشان را ماست مالی کنند.که قانع بشوی،

خوب نیست آدم دیگران را هم درگیرِ حقیقتِ ناپخته وجود خودش کند،همین که خودت درگیری بس است دیگر،بس نیست ؟ حالا فرض کنیم بازخواستی هم نیست،شهادتِ همین اعضایِ بدن هم نیست،خودت چی؟خودت که شخصیت داری..شعور داری..ارزش داری.نداری؟

داری.


برچسب‌ها: فیلسوف بازی
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مهر1393ساعت 3:2  توسط رهــا  | 

تو مرا "دوست داری"

و من این را می فهمم.تو برایِ من دردها را ردیف می کنی چون "دوستم داری" و برایم دلهره داری همچون معشوقه ایی که تازه از دست رفته باشد و مرا می خوانی،میبنی،نوازش می کنی،دوست می داری..حتی در بیداری و در خواب هم مرا می بوسی و من این را میفهمم ؛

تو مرا دوست می داری،و من این را حس می کنم که "تو مرا دوست می داری.."

تو تنهایم نگذاشته ایی،تو در سکوتِ مخصوصت هر شب تمامِ وبلاگم را زیر و زِبَر می کنی،تمامِ کامنتها، تمامِ پست ها،تمامِ بازدیدها. تو تمامِ لایک های مرا می شماری ؛تو از توجه ویژه ی من به فلان مخاطبِ خاص حسود می شوی،تو غیرتمندی،همچون "پدرم"  ،

تو مراقبم بودی،تنهایم تنهایم تنهایم نگذاشته ایی،و برای قدقامتم اسپند دود کردی ،

تو برایِ برگشتنِ دوباره ی من چه صدقه ها که خودت ضامنشان نشدی و چه بلاها که دفع نکردی!

من باور دارم  که تو "دوستم داری،"باور دارم چترِ محبتِ تو بر سرِ من گشوده شده است و با وجودِ چنین سیطره ی عظیمی هیچ کسی نمی تواند املاکِ مرا در عرصه ی آغوشِِ امنِ تو غصب کند ..

تو برای من به منزله صاحب،به منزله ارباب،به منزله ولی نعمت؛که تو خود خدایی.تو همانی هستی که آ سید علی قاضی کم نگفت " اَللّهُمَّ اجْعَلْنى اَخْشاكَ كَانّى اَراكَ وَاَسْعِدْنى بِتَقويكَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِيَتِكَ " و ما کم تکرار نکردیم آمیــن ..تو همانی هستی که ما توی ندبه هایمان کم صدایت نکردیم و تو پاسخ گفتی "جانم"..

تو همانی هستی که توی زیارتنامه هایمان کم قسم ندادیمَت.تو مهربانی،همچون معلم..همچون مادربزرگ..همچون دوست ..همچون خواهر؛

تو دوست داشتنی هستی همچون باران،همچون درخت،همچون زمستان .

تو معبودِ منی و من این "منِ" آخرِ اسم های ترا به حدِ جان دوست می دارم،مثل وقت هایی که می گویم:

خدایِ من،خالقِ من،مهربانِ من،پروردگارِ من،معبودِ من،دلدارِ من،صاحبِ من !

که چه قدر این "من" گم است بین کلمه های مهمِ خط های بالا،

می خواستم بگویم خدایِ من!!

ای از همه من های من بهتر، منِ تو،

حالا که به اینجایِ سطرهایمـ رسیده ام برایت می نویسم، صادقانه هم می نویسم؛راستش توی ذهنم پر از تناقضم  .پر از سوال.پر از تقاضا .من حتی نمیدانم باید تو را دوست داشته باشم یا نه(!) من در شرایطی زندگی نکردم که پایِ ثابتِ مراسم های مرسومت باشم ولی...ولی می خواهم بدانی علی رغمِ همه استدلال های دور ریزم ؛من هم "دوستت دارم" .در همین روزهایِ فلان .

پس حالا که هستی،حالا که به من نزدیک ترینی،لطفا تنگ در آغوشم بگیر،دارم میمیرم !

رها/ ممنون .

 

 


برچسب‌ها: قشنگ یعنی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مهر1393ساعت 4:17  توسط رهــا  | 

  عدس پلوی دیروز خشک بود،خیلی خشک .خیار شور هم توی ظرفِ نهار بود؛عدس پلوی خشک و 

خیارِ خیلی شور .

نشسته بودم دیدم تنهایی غذا از گلویم پایین نمی رود گفتم چه کار کنم یکی از تِرَک های توی گوشی را پلی کردم بلکه فضا تلطیف شود؛بعدش هم موزیک همان و گریه های بی امانِ من همان .

نشستم قطره قطره اشک شدم چکیدم توی ِ بشقاب و به خودم که آمدم دیدم عدس پلو از خشکی در آمده و همه اش را در همان حال مثل جاروبرقی قورت دادم.

میدانید؛این ها همه از مضرراتِ عدس پلو است برای همین هم است که من همیشه می گویم عدس پلو را نباید تنهایی خورد! باید یک دیس باشد و یک میز و پنج تا صندلی تا همه شاهدِ عدس پلو خوردنِ آن یکی باشند،وگرنه مطمئنا هرکدامشان یک کار دستِ خودشان می دهند.

این قضیه خیلی خیلی جدی است؛دانشمندان هم اگر حرفی به میان نیاوردند احمق بودند که تاحال به این کشف نرسیده و جدیتش را اعلامـ نکرده اند.عدس پلویی که تنهایی خورده شود آن هم با خیار شور احتمالِ وقوعِ خیلی چیزها را به عدد یک نزدیک می کند،که دردناکـ است.ممکن است شما بشقابِ حاوی عدس پلو و خرمای تفت داده شده را با مخلفات بچینید رویِ میز و بعد از خوردنش دست به کارهایی بزنید که بعدش یادتان نیاید چرا آن کارها را انجام داده اید وقتی ظرفِ عدس پلویتان  از خشکی در می آمد..

هیچ وقت این غذا را به محلِ کارتان نبرید که مجبور شوید موقعِ نهار توی اتاقتان با ظرفِ عدس پلو تنها باشید .این موضوع حتی از جریانِ شیرهای پالم دار هم جدی تر است؛ باور کنید!

بعد از ظهر فقیهناز زنگ زد گفتم"چه فرصت خوبی" با یک دوستِ صمیمی می نشینم حرف می زنم قدری در این احوالات سبک می شوم،اما توی اتوبان آنقدر برایم از این روزهای آخرش گفت و گریه کرد که مجبور شدیم برگردیم سمتِ خانه،دخترک یک  شیشه اشک شد توی ابرِ آخرِ شهریور و بارید . . .

فکر کنم فقیهناز هم ظهر عدس پلو خورده بود که حالش آنطوری شـد،پشتِ فرمان یک ریز گریه می کرد و توی هر چراغ قرمز مجبور بود صورتش را برگرداند سمتِ راست که راننده ماشین بغلی صورتِ پف کرده اش را نظاره نکند.البته نشد ازش بپرسم چه قدر عدس پلو خورده که ببینم می شود برایش کاری کرد یا نه ولی من مطمئنم موضوع پیچیده تر از یک بشقاب به نظر می رسید. فقیهناز بعد از اینهمه سال وسطِ یک عصرِ خنکِ تابستانی در آخرین روزهایِ شهریورِ این خراب شده یکهویی زد روی ترمز و برگشت گفت"چه قدر مقنعه بهت میاد" و سرش را گذاشت رو سینه ام / رویِ همان مقنعه که از شدتِ گریه هایش خیس شد، و چشم هایش را بست و بیمار شد

خودم که درست و درمان یادم نمی آید ولی پریسایمان می گوید :چند شب پیش هم که رفته بودیم شب نشینی منزلِ عموجانم وقتی بلند بلند کفِ سرامیک های قهوه اییِ سالنِ وسطِ خانه شان با دختر عموهایم ریسه می رفتم و همانطور که دلم را گرفته بودم دستم و داشتم از شدتِ خنده می مردم و مادرم هعی پشت لبش را می گزید که "زشته دختر..خیره سر شدی؟همسایه ها خوابند.. بده جلویِ فامیل انقدر بلند بلند قهقهه نزن.خوب نیست دختر؛عیب ه " یکدفعه یادِ چیزی افتادم که بندِ دلم پاره شد و همانجا بی هوا  شروع کرده ام به زار زدن.یک ربعِ تمام توی تراسِ خانه شان داشتم زار می زدم و کسی هم چیزی نگفته بود انگار،فقط پدرم ماشین را روشن کرده و آمدیم بودیم خانه ،آن شب هم فکر می کنم عدس پلویِ دیروز مانده تویِ یخچال شان را سرشب تعارفم کرده بودند که آنطور گریه ام گرفته ،

زندگیِ ما دخترها با گریه عجین شده است.این را باید توی دفترِ جلد چرمیِ قهوه ایی رنگم هم بنویسم.گفته بودم یک دفترِ جلد چرمیِ قهوه ایی رنگ دارم که از بیست سالگی توی آن برای دخترم چیز میز نوشتم؟باید توی دفترم از روزهایِ الانم هم بنویسم .البته شاید هرگز کودکی به دنیا نیاورم که بخواهد دست نوشته های مادرش را برای فرزندانش و حتی برای خودش بلند بلند بخواند؛ ولی باید نوشته هایم را آنجا هم کامل کنم.باید برایش بنویسم که اگر دختر بود چه طور باید با دلتنگی هایِ همینطوری یکهوویی اش کنار بیاید.باید برایش بنویسم که چه طور می تواند ترتیبِ خیلی چیزها را بی دنگ و فنگ بدهد وقتی تنهایی های نکبتی اش خیلی بهش فشار آورد ،باید برایش با جزئیاتِ تمام توضیح بدهم که اگر یک روز عدس پلویش را خورد چه طور آثارش را از تیر راس نگاه سایرین پاک کند.چیزهای زیادی هستند که باید برای دخترم بنویسم ..چیزهایِ دردناکِ زیاد ..

  /*تو چه دانی ؛(کلیک)


برچسب‌ها: هنوز دوستت دارم و از همین حرفا
+ نوشته شده در  شنبه 29 شهریور1393ساعت 2:58  توسط رهــا  | 

من توقع یک شروعِ خوب تر را برای صبحِ امروز داشتم،که از خواب بیدار شده و متوجه شدم سمتِ راستِ گردنم به شدت درد می کند،برای همین هم ترجیح دادم محلش نذارم و به دیدن خواب های  دروغِ همیشگی ام ادامه دهم.در همین دقایق بود که حس کردم به دستشویی احتیاج دارم،و این شد که چشم بسته ، بدو بدو طوری رفتم دستشویی که هفتِ صبحیِ روزِ جمعه خواب از سرم نپرد و بعد اینکه دندان هایم را ردیف به ردیف مسواک کردم (همیشه توهم این را دارم بعد از اینکه به خواب رفتم یک نفر می آید با عشق و احترام بیدارم می کند و بهم صبح به خیر می گوید و من باید بوی پونه تازه خمیردندان از دهانم بخورد توی صورتش...حتی اگر هیچ کسی خانه نباشد و این رویا قریبِ چندسال ناتمام مانده باشد) امدم دوباره روی تختخواب نامرتبم دراز کشیدم؛ تا ساعت های یازده یازده و نیم .

***

همان حدودای یازده و خرده ایی از خواب بیدار می شوم و به این فکر می کنم که" امروز نوبت ارده شیره بود یا کره بادام زمینی ".لعنتی از وقتی رفته همه برنامه های زندگی ام قاطی پاتی شده .هرچی فکر می کنم یادم نمیاد دیروزش صبحونه چی لمبانده بودم،دستم رو میندازم توی کشوی دوم یخچال،ارده شیره در میاد بیرون و همونو می خورم. وسطاش یادم میاد که دیروزم همین کار را انجام داده بودم و ارده شیره در اومده بود.اه.گندت بزنن،مضحک !

***

دیروز روز خوبی نبود.یعنی قرار بود باشد ولی نشد.دلیل اصلی اش هم به هم ریختن برنامه ایی بود که از یک ماه قبل برایش ریخته بودم و محق نشد.

خب ما از شاهرود میهمان داشتیم.میهمانانِ شاهرودی ایی که بدشان می آمد به آنها بگویی سمنانی،بلکه فقط شاهرودی.همین.

/و من برای هزارمین بار در این ماه دلم برای خودم سوخت ،وقتی آنها را دیدم ..

بین همه آدم های آنجا من فقط حواسم پی یکی شان بود،همانی که شاهرودی بود اما طهران درس می خواند.همان که هزار بار آمد نوک زبانم ازش بپرسم "دلت می خواهد جایت را با کسی که طهرانی است و شاهرود درس می خواند عوض کنی" و فکر کردم احمقانه است مطرح کردن همچین فرضیه ایی.آن وقت حتمن از من می پرسید آن یک نفر کیست و اگر آن یک نفر هست پس چرا از صبح هعی قیافه ی آدم های تنهای خسته را در می آوری ؟که من وا می ماندم،

/سوالاتی که خودم هم پاسخی برایشان نداشتم.

ما تمام دیروز را به خوشی گذراندیم؛

توی رستوران ،

،تویِ کافه ،

توی خانه ،

تویِ سینما ،

تویِ کتابفروشیِ فرهنگ ،

توی پیک نیک ،

توی جاده ،

توی پارک ،

و خیابان های خلوتِ فاتح تا صفا

و آخر شب توی تختخوابهایمان طوری ولو شدیم که انگار یک روزِ عالی را پشتِ سر گذاشتیم.یک روزِ عالی که خالی بودنِ جایِ یک نفر که از بدِ قضا طهرانی است و اتفاقا شاهرود درس می خواند و قرار بود جای همه میهمانانِ دیروزی؛فقط یک "او" بیاید میهمانِ ما بشود و نیامد و با نیامدنش تمام قلبِ مرا سوراخ سوراخ کرد و هیچ کس نفهمید چرا قیافه من انقدر آویزان بود وسطِ آنهمه خوش خوشون،به چشم می زد (اما برای من هرچه جهد کردم عالی نشد) ؛

تمامِ دیشب به نوشیدنی های مورد علاقه همه بچه ها گذشت و آخر شب چتر شدن خانه ی سپیده اینا و برای من نوشتن و draft کردنِ اینکه

اگر آنکه رفت خاطره اش را می برد.....
فرهاد سنگ نمی سفت......

مجنون آشفته نمی خفت........

حافظ شعر نمی گفت 

***

 اصلا از اولش هم توقعِ شروعِ یک روزِ درست و حسابی بی معنا بود.بعد از یک همچین شبی و همچین خوابی بهتر است آدم تا ساعت دو بعد از ظهر روز بعدش بخوابد و ادایِ اینهایی که کمبودِ خواب دارند را در بیاورد،که جلوی خانواده هم جلوه اش بهتر باشد، نه؟

 

 + حال من خوش نیست (+)

+ گوش هایتان را تیز کنید (+)


* یاقچی لیق ائیله آت درگاها بالیخ بیلمَه دی خالیخ بیلر ..


برچسب‌ها: هنوز دوستت دارم و از همین حرفا
+ نوشته شده در  جمعه 21 شهریور1393ساعت 18:24  توسط رهــا  |