خوش است خلوت اگر یار؛ یارِ من باشد


برچسب‌ها: که آتش انگیزد
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 13:15  توسط رهــا  | 

 

    و من که دوست داشتم با ماه زندگی ام راه بروم به کفش هایش خیره شدم .

 

 خب راستش هیچ وقت آدم هایی که خواستند برای من هدیه بگیرند از خودم نپرسیدند چه دوست خواهم داشت؟و طبق قانون نانوشته ایی که فکر می کردند حتما باید در هدیه دادن طرف را سورپرایز کنند تنهایی وارد عمل شدند و هرچیزی که از ظن خودشان خوشگل و دخترانه به نظر می رسید را توی کاغذ زر ورقی های صورتی و آبی پیچیدند و گفتند برایت هدیه خریدیم و نکردند یکبار از خودشان بپرسند این جینگیلی مستونی جات برای رها تا چند سالگی . . (!)

هیچ کسی نپرسید بین اینهمه وسیله ایی که داری و ما فکر می کنیم چیزی لازم نداری از کدام یک دلت می خواهد دوتا داشته باشی ...هیچ وقت هیچ کسی نپرسید چه جور کتابی نئشته ات می کند و چه طور هدیه ایی تو را روانی تر ...فقط می دانستند کتاب خوب است ولی نمی خواستند بدانند اولویت من شطحیات است یا داستان یا شعر یا زبانم لال طنز..چه فرقی خواهد داشت ...همه شان فکر کردند موقع کادویی خریدن باید سورپرایز شوم ،آنها چه می دانستند تنها کسانی در زندگی قادرند درست و حسابی آدم را سورپرایز کنند که حسرت خریدن یک تی شرت سفید تمام نخ با دامن گلدارِ بنفشِ  توی ِگربه سفید پاساژ نور را توی چشم هایت دیده باشند وقتی دلت نیامده آنهمه پول بابتشان بپردازی،کسانی که با تو پیاده روی کرده باشند و بدانند چه قدر یک آفتاب گیر تر تمیز می تواند به دردت بخورد وقتی بین اینهمه خرت و پرتت یک کلاهی چیزی نداری این فصل از سال بذاری سرت و از پنج بعد از ظهر شهر سکونتت لذت ببری،کسانی که بدانند چه قدر داشتن عینک های رنگ به رنگ حرفه اییِ شنا می تواند به تو احساس غرور بدهد و هرگز جز همین دو سه تا دم دستی تعداد بیشتری شان را نداشته ایی،کسانی که متوجه پوست خشک و حساست شده باشند و بدانند یک کرم خوب و مناسب با رایحه مطبوع می تواند به اندازه ده دوازده تا عطر و ادکلن تکراری توی ذهن آدم رد ایجاد کند.کسانی که بدانند سورپرایز کردن تو در هر برهه ایی از زمان چه طور و چگونه اتفاق خواهد افتاد و این هنر هرکسی نمی تواند باشد مگر کسانی که به دیوانگی های نهان شما واقف باشند ..کسانی که ورای نقش های جدی آن ها در زندگی تان بتوانید بهشان بگویید " یک دوستِ خوب " .

من در زندگی ام هرگز پیش نیامده مثلا یک روز مادرم دستم را بگیرد برویم بیرون و توی مغازه های لوکسرایز پاساژهای شلوغِ شهر وول بخوریم و بتوانم آزادانه از این ویترین به آن ویترین بدوم سمت گوشواره های پلاستیکی و عشق کنم که هرچه خودم دلم بخواهد برای روز تولدم را خواهند خرید،مادر من هیچ گاه وقت و حوصله این پاساژگردی ها را نداشت.تنها پدرم توی یازده سالگی یک روز بعد از کلاس زبان مرا برد به یک فروشگاه بزرگ دوچرخه و شانس انتخاب رنگ دوچرخه محبوبم را خودش بهم داد و از آن به بعد یادم نمی آید به جز شام های خوشمزه و خاطر انگیز در" رستوران پلو "هدیه های با ارزش تر و دلچسب تری گرفته باشم که الان بتوانم ازشان نام ببرم و این به نوبه خودش مرا خیلی غمگین می کند.

همیشه در زندگی دلم خواسته آدم های زندگی ام با لیست علایق خودم برایم خرید کنند .مثلا من همیشه دوست داشتم پدرم به جای گردنبند طلا و حساب پس اندازهای آتیه و وعده های پدرانه یک سبدِ گل برایم بیاورد با گل های تازه..تنها چیزی که از او در ذهنم پر رنگ تر از همه نقش می بندد.مادرم که خیلی وقت است برایم ژاکتی نبافته یک بافتنیِ دانه ریز را برایم ترتیب بدهد با راه های طوسی و سفید،به جای کادوهای آماده..برادرم بهتر بود به جای اینهمه پکیج های آموزشی و نرم افزار های خفن و آنتی ویروس های لایسنس دار برایم یک سنگ گران بها می خرید با جعبه چوبی..دوستانم هم دوست تر می داشتم به جای اینهمه قاب عکس و کیف پول های درجه دو و دستبندهای دوستی و کتاب های چاپ اول داستان نویسان معاصر و کیک تولدهای خامه دار پول هایشان را می گذاشتند روی هم و یک ماشین حساب مهندسی بالای صد تومان برایم می خریدند که موقع محاسبات گنده گنده آنچنان اغوا شوم که یادم برود شب های امتحانات درس های سنگین را.اما افسوس که آنها هرگز از من نمی پرسند چه دوست دارم و من هم چیزی به آن ها نمی گویم .

برای همین هم هست که گاهی به قصد خریدن هدیه برای خودم می زنم به دل پاساژها و چیزهایی که خودم برای خودم خریده ام را کادو پیچ می زنم زیر بغلم و تا دو روز بهشان دست نمی زنم تا باور کنم که هدیه های محبوبم با من فاصله ایی ندارند..آنجا روی میز.

برای همین هم هست که امروز فکر کردم ،قرار نیست چیزی را که من دوست دارم به عنوان هدیه به کسی بدهم را حتما باید او هم دوستش داشته باشد..برای همین که هر روز موقع برگشتن از سرکار از جلوی آن بوتیک لعنتی رد نشوم و کفش های آبیِ گلدار مردانه اش وادارم نکند بخرمشان برای کسی که فکر می کنم اصلا دوستشان نخواهد داشت .برای همین که یاد بگیرم قرار نیست به بهای دل خوش شدن خودم آدم های مهم زندگی ام را وادار کنم برای من زنده بمانند.برای من بپوشند و  راحتی و اصالت خودشان را زیر پا بگذارند.همه این ها را وقتی فهمیدم که امروز به خودم جرات دادم بروم داخل مغازه به بهانه سایز و کد گرفتن برق چشم هایم توی آینه را موقع خریدنشان ببینم و از خودم بپرسم"قرار است خودم از این سوپرایز خوشحال بشوم یا او؟ " و آرام به دنبالِ این جواب درب را پشت سرم ببندم به قصد خانه..و به این فکر کنم که

 " دنبال راه های متفاوت تری می گردم برای خوشحال کردن آدم های ارزشمندم..چیزهایی به جز هدیه و کاغذ کادو ها..چیزهای گران قیمت تر..واقعی تر..و والاتر ..تا وقتی با ماه زندگی ام راه می روم به جای خیره ماندن به کفش هایش سرم را بالا بگیرم در چشم هایش مات و مبهوت شوم "
 .

+ قصد من از حیات،تماشای چشم توست .

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 0:32  توسط رهــا  | 

تمام اتاق ها را خاک گرفته،یک تنهایی نکبت باری که با احتساب ادغام گرمی هوای خربزه اییِ این فصل از سال جانکاه تر هم میتواند شود.از وقتی تصمیم گرفتم تنها زندگی کنم باید فکرش را می کردم یک روزی این تنهایی کلی خاک با خودش می آورد به خانه ام.خوبی آدم ها این است که وقتی با آنها هم خانه ایی لااقل بوی خاک را حس نمی کنی و هیچ جایت هم نیست آن بیرون پشت درب چه خبر است..تمام میزهای عسلی رنگ و رو رفته ایی که شیشه های رویشان شکسته،مبل های راحتی زرشکی رنگِ زیر دریچه ی کـولرِخراب؛آباژور بازمانده از پدربزرگ مادری که همیشه مرا یاد مجسمه های سنگی وسط میادین شهر می اندازد با آن کلاهک یک وری اش و روی لبه گیلاس های  شسته نشده ی توی سینک ظرفشویی حتی،همه و همه را خاک گرفته و دارندبا یک زبان بی زبانی به من می گویند خاک تا نزدیکی چشم هایم بالا زده است.

احساس می کنم با یک سری فکرها درباره زندگی دچار سوتفاهم شده ام،مثلا فکر کردن به شورش انسان ها در پیشگاه اربابانشان آن هم درست زمانیکه به پرسونفیه کردن فکر می کنم و از دوستی کردن با قاشق غذاخوری مسی که از لابه لای تارعنکبوت های زیر کابینت دارد نگاهم می کند برایتان می نویسم.

یا فکر کردن درباره اینکه وقتی به خاک های نشسته شده روی وسایل خانه فکر می کنم طوری که دچار یک مرض ناشناخته شده باشم های بتای تمام نقاطـ مغزم بیشتر می شوند،و این برای ما که آدمیم زیاد خوب نیست،چرا که هروقت شما متوجه این اتفاق بشوید احساس می کنید زمان خیلی چیزها فرا رسیده است و بهتر است آماده بشوید.احساسم به من چیزهای عجیبی می گوید.من صدای وجدانم را می شنوم که مدام دارد توی سرم می کوبد چرا با کفش گلی روی تخت خواب ها راه رفتم و از دست پخت آن مرد همیشه خدا بدم آمده ..احساسم دارد مرا خفه می کند و من  فکر می کنم تا ساعتی دیگر به طرز غیرمنتظره ایی از شدت درد به خود پیچیده و در تنهایی آپارتمان خاک گرفته ام می میرم.و هیچ کسی دیگر صدایم را نخواهد شنید آن هنگام که یک مشت خاک می ریزد توی دهانم.

حالا شاید زمان دقیق مرگم مشخص نباشد ولی وقتی "تنهایی" اینطوری با باد و خاک به اتاق خوابم هجوم می آورد من فکر می کنم که باید برای رفتن با آن ها آماده شوم قبل از اینکه وادارم کنند.تنهایی ایی که به تمام  اتاق های خانه ام رسوخ کرده و به هرجایی که سرک کشیده یک تکه خاک پاشیده است ..روی آلبالوهای خشک شده.قاب عکس های زیر تخت و قبض های پرداخت نشده.روی لباس ها.

این صدای زوزه بادهای پشت پرده خاک گرفته سالن ها اذیتم می کند.کسی باید باشد که تمام پنجره ها را ببندد.و پرده ها را بکشد طوری که هیچ نوری به داخل نیاید ،یک پرده مخملی و سنگین درست شبیه همانی که در اتاق خواب الیویر بکی ِ امیل زولا شرحش آمده است .
ترس تمام چاکراهایم را مسدود کرده؛من در عصر سه شنبه های این خانه چه غلطی می کنم.من از خاک های روی وسایل خانه پدری ام می ترسم.درب سرویس ها قفل شده..کسی دستش را دور گردنم انداخته و دارد فشار می دهد،نفس هایم بوی خاک گرفته آهای کسی اینجا نیست.پرده ها را بکشید . .

تمام اتاق های خانه را خاک گرفته .

 


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 تیر1393ساعت 12:27  توسط رهــا  | 

 

 اینکه هربار که صدای تو را می شنوم یک حالی به حالی خوب می شوم.

اینکه نداشتن صدایت می شود برایم یک بحران بزرگ تاریخی،

خودش همان دردی است که من

نتوانم

نتوانم .

 

+اگر زن هستید صدایی را که می پسندیدش، با صدایتان در آغوش بکشید؛ حتی ببوسیدش .

 


برچسب‌ها: فیلسوف بازی
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 تیر1393ساعت 11:27  توسط رهــا  | 

 

گویند  "عشق چیست " ؟

بگو " تـرک اختیار "

 


برچسب‌ها: که آتش انگیزد
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 تیر1393ساعت 0:47  توسط رهــا  | 

 

 

 ;)


برچسب‌ها: لایف ایز لایف
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 تیر1393ساعت 1:36  توسط رهــا  | 

ببخشید که من نذر کردم اگر فلان چیز نشود ؛بعدش تمام سی روز را مثل بچه آدم روزه بگیرم..ببخشید که من در آن شرایطِ استرس زا که تاحالا تجربه اش را نداشتم نشستم گفتم نمازهایم را دیگر یکی در میان نمی خوانم..ببخشید که گفتم ناخن های کاشتم را می کنم که دیگر  وضوهایم درست و حسابی باشد.ببخشید که گفتم آدم می شوم.گفتم یک کم دست از این خریت های صبح و شبم بر می دارم و حالا هعی غر می زنم.می دانی، من که فلسفه روزه را نمیدانم.از تمام آنچه مربوط به رمضان و اینهایش است هم تنها به هم ریختن رژیمم را می شناسم و احتمالا خراب شدن برنامه اوضاع وزن و اینهام..پس لطفا حالا که من با این بدبختی دارم روزه می گیرم(منت نمیذارم؛دارم میگم سختم ه) و از آن نازنین ناخن هایی که هروقت به دست هایم نگاه می کردم کیف می کردم گذشتم که مثل یک مرد پای حرفم بمانم تو هم لطفا خیلی خیلی این نماز و روزه های مرا قبول کن که حداقل من هم ضرر نکرده باشم خدا.این اخلاق سگی میم را هم خوب کن جان همه کائنات که در این اوضاع احوالِ گرسنگی خودم هم حوصله ناز کشیدن ندارم،یک چیزی می گویم خرابکاری می شود.


برچسب‌ها: قشنگ یعنی
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 تیر1393ساعت 12:59  توسط رهــا  | 

 

 

شاید برای شما هم پیش آمده باشد.نه اینکه خدایی ناکرده آدم ِ ناسالمی باشید.نه اینکه توی کوچه خیابان هعی چشم هایتان بگردد دنبال مردم و اصطلاحا "از آب حمامــ برای خودتان دوست بگیرید" نه.ولی برای هرکسی ممکن است اتفاق بیفتد که همینطوری اتفاقی،یکهویی توی کوچه ایی مغازه ایی چه میدانم پاساژی میهمانی ایی از کسی خوشش بیاد،همـین.بی آنکه حرفی بزنید،یا حرفی بزند نگاهش کنید او نگاهتان کند و به اندازه یک nام ثانیه یک سری حس ها و چیزهای خوب خوب بین تان رد و بدل بشود و بعد او برود دنبال کار خودش و شما بروید دنبالِ کارِخودتان .

شاید برای شما هم از این موارد پیش آمده باشد و به نظرِ من(چه قدر هم که من صاحب نظرم برای خودم ) این اتفاق نه شرم آور است و نه حتی وسوسه برانگیز،کاری ندارم با نگاه های هوس آلود بعضی ها که در یک نگاه می شود فهمید تویِ چه خیالاتی سیر می کنند و کلا یک جورِ بدی هستندها،رویِ حرفِ من با این آدم های شبیهِ خودمان است که به درخت احترام می گذارند و برای اشیا شعور قائلند.همین هایی که چراغ قرمز برایشان رنگ دارد و هرگز بی فرهنگی شان گل نمی کند.از همین دانشجوها و وبلاگ نویس های شبیه خودمان که درک خیلی مفاهیم را دارند و منطقشان برپایه چیزهای درست بنا شده است،منظورم این دست آدم هاست.

عرض می کردم،شاید برای شما هم از این آدم ها،از این لبخندهای چند لحظه اییِ ِ لطیف و نرم پیش آمده باشد.من به شخصه معتقدم آدم ها در این جور مواقع به شیوه خودشان برخورد می کنند.بعضی ها ممکن است اینطوری برخورد کنند(+)..بعضی ها ممکن است با یک لبخند سر و تهش را هم بیاورند..بعضی دیگر هم شاید چند لحظه ایی مکث کنند و همین.اینکه شما دقیقا کدام یک از این ری اکت های ذیل را انتخاب می کنید و در چنین شرایطی چه کار می کنید را نمیدانم،ولی من آنقدر در این زمینه خجالتی تشریف دارم که معمولا حتی اگه از طرف مقابل خیلی خوشم بیاید هم مثل بز سرم را می اندازم پایین و وانمود می کنم ندیدمش(!) و بعد مثل اسب پشیمان می شوم که این بار هم این غرور مسخره ام یک چیز خوری ایی کرد و باشد برای بعد و از همین حرفها . . .

دیشب پری شب ها دنبال یک چایی ساز می گشتم برای خودم؛ یک چایی ساز ِ ازران قیمتِ جمع و جور که بتوانم بگذارمش روی رادیاتورِ ِ اتاقم و هروقت عشقم کشید برای خودم چایی و نسکافه تازه درست کنم.تا دیگر هروقت که دلم خواست صبح ها ده یازده بیدار شوم خواهرم نگوید"می خواستی زودتر بیدار شی،قوری رو خالی کردم توی ظرفشویی".هروقت خواهرم این را می گوید حرصم در می آید،خوب که فکر می کنم از بچگی هم این مشکل را با او داشتم.هروقت صبح بیدار می شدم و مادرم خانه نبود آشپزخانه می شد امپراطوریِ خواهرم و اجازه نمی داد پا بگذارم به آشپزخانه و احیانا آنجا را به گند بکشانم،هنوز هم وقتی این خصلت روزهای کودکی مان را تکرار می کند دلم می خواهد مثل نه سالگی ام شیرجه بروم سمتش و مشت بکویم به بازویش وقتی می گوید"میخواستی زودتر بیدار شی.."

برای اینکه چایی سازِ متناسب با نیازِ خودم را پیدا کنم مجبور شدم به سه چهار پنج تا فروشگاهِ سرِ راهم سر بزنم و به نتایج جاری برسم،از این قرار که یک مدل توی آخرین فروشگاه لوازم خانگی دیدم که رویش برچسب زده بود274000 تومان(این یکی خیلی گران بود برای من).یکی دیگر هم از این مدل های ایرانی بود که پلاستیکی اش 75000 تومان و سیلورش یحتمل 92000 تومان(که من قاعدتا پلاستیکی اش را می خرم چون رساناییِ کمتری دارد و از این بحث های من در آوردیِ مخصوصِ خودم برای سیف بودن و این صحبتا) ..

نه خیلی از پیش تعیین شده و نه اصلا غیرقابلِ پیش بینی!مثلِ ِ هر ده هزار میلیارد باری که مادرم صدایم زد جلوی دربِ یکی از همان فروشگاه ها برگشتم که این شازده را دیدم.یک پیراهنِ بنفشِ سنگین تنش بود.با این بندهایی که مخصوصِ سرهمی است؛که به رنگ زرشکیِ خیلی سنگین به چشم می خورد.پاهای کشیده و قد طبیعتا بلند..موهایش اگر اشتباه نکنم بور بود؛چشم هایش هم.. تا مادرم به من برسد از کنارم رد شد.نگاهم کرد.انگار که چسب ریخته باشد توی چشمانم.ولی نگاهش نکردم.رد شد.مادرم رسید.و من ماندم و کلی جوابِ خشک شده روی زبانم برای قیمت چایی سازهای پشت ویترین که قرار بود برایش بگویم.او جدی جدی رد شده بود.و فکر این را نکرد که من موقع جواب دادن به مادرم(علیه الرحمه) حواسم پرت می شود و دست دلم رو می شود..لامسسب خودش شاید فهمید.نمیدانم.

توی انبوهِ شلوغِ پنجشنبه شب های بازار گمش کردم.فقط یک لحظه دیدمش.ما اینطرف خیابان جلوی ویترین های رنگی رنگیِ ِ پرده فروشانِ گران فروشِ ِ سر زینبیه ایستاده بودیم و من داشتم به چانه زدن مادرم با خواهرم درباره فلان پارچه گوش می کردم و او داشت با یک وسواسِ خاصی به النگو انگشترهای سفید و طلاییِ ِ پشت ویترین آنطرف خیابان نیگا نیگا می کرد و نمی دید دارم دارم ابعاد گونه گونه ظاهری اش را وارسی می کنم ؛که همانجا خفتش کردم.خلاصه اینکه دو سه دقیقه ایی این ماجرا طول کشید و تا جان در بدن داشتم از اینورِ خیابان هعی بهش انرژی دادم(اینکه می نویسم انرژی دادم کلمه لوسی است.راستش خودم دوستش ندارم.منظورم از انرژی دادن هم همان فکر کردن تا مرزِ گرم شدن و چشم بستن و اندیشیدن به اینکه الان می آید فلان حرف را می زند،و فلان کارِ مطلوبِ من را می کند،است.اینکه مدام این کلمه را تکرار کنم اعصابم را خرد می کند.مثل این فالگیرها هعی انرژی مثبت و از این ادا اطوارها.اصلا شما بخوانید "یک فاز مثبت"،حالا انرژی یا هر پخ دیگری....:) )القصه..سه چار دقیقه ایی گذشت و این مردِ جوانِ جذابِ مو بورِ قد بلندِ ذلیل مرده از جلوی آن ویترینِ ِ فلان فلان شده جُم نخورد.ما هم که کارمان تمام شده بود و به سمت دیگری رفتیم،از تیررس(!) نگاهم دور شد و من دیگر ندیدمش.(اگر الان دارید پیشِ خودتان فکر می کنید انرژی مثبت و اینها همه اش الکی ِ و کشکِ ...شکر خوردید،بنده به کاری که اعتقاد نداشته باشم عمل نمی کنم.ادامه دارد .هاه)

ساعت از ده می گذشت که از ماشین پیاده شدیم و همانجا جلوی درب آپارتمان مشغول پیاده کردن خرت و پرت هایی که خریدیم بودیدم که دیدم یک نفر شبیه ِهمان فرد موصوف (که عین خرمگس چسبیده بود به ویترین بدلیجاتیه) دارد با ناز از سر کوچه می آید به سمت ماشین.فکرش را بکنید(!) از مرکزی ترین نقطه شهر تا جایی که ما زندگی می کنیم خیلی راه است.خانه او دقیقا آپارتمان روبه روی خانه ما بود.هاه ...خدایِ من این فوق العاده بود.فکرش را هم نمی کردم این دراز بی قواره جذاب(گربه دستش به گوشت نمیرسه،میگه گوشت بو میده) همسایه خودمان باشد.از خودم و اینکه سه دقیقه از آن گوشه خیابان برایش انرژی فرستادم آنقدر که داشتم پاره می شدم راضیم :)) اصلا بیش تر از اینکه دوباره پیدایش کردم از این خوشحالم که حس هایم جواب دادند.

میدانید..در زندگی چیزهایی هستند که وقت گذاشتن برایشان به نتیجه ایی نمی رسند.برعکس آنهایی که سرتاسر مستعدِ حب و تلاشند.کافیست بشناسیمشان.همینکه بفهمیم کدام موارد وقت گذاشتنی هستند و کدام یک تاثیر ناپذیر.اینکه چه طور تشخیص بدهیمش یک امر اکتسابی است که باید خودتان ته و تویش را با توجه به تجربیاتتان در بیاورید،من فقط به شما می گویم در زندگی چیزهایی هست که باید برای کشف شان انرژی بگذارید.رازهای زیادی برای لذت بردن از زندگی وجود دارند،شاید همین لبخندها..همین آدم های یک دقیقه ایی..همین حس ها..همین پست ها..ببینید بشریت چه قدر قدرتمند است.چه قدر پتانسیل هایش بالاست.از همین مثال کوچک بگیرید تا ته مساله های بزرگ بزرگش..ما به هرچیزی که بخواهیم می رسیم.این نتیجه کمی نیست،حتی اگر باور نکنید قبلا "شاید برای شما هم پیش آمده باشد"

 


برچسب‌ها: لایف ایز لایف
+ نوشته شده در  جمعه 6 تیر1393ساعت 10:58  توسط رهــا  | 

ببینید حرف زدن چه چیزِ وحشتناکی است،

که بزرگترین احترام به هرکس این است که برایش،یک دقیقه سکوت کنند .

 

+ از فریدون تنکابنی .

++این کنکوری های طفلِ معصومِ فردا،که چهار سال دیگه میشن پدر مادرای نسلِ آینده و کاسب ها و گرگِ بازار و داوطلبانِ آزمونِ کارشناسیِ ارشد ..


برچسب‌ها: که آتش انگیزد
+ نوشته شده در  جمعه 6 تیر1393ساعت 2:5  توسط رهــا