X
تبلیغات
آقای کیوسک


صدای هق هق تو زیر دوش آب گرم.بشقاب یخ زده فسنجون با مرغ.تیکه های توی حرف دیگران.من.شک.گمان.بازی دختربچه های هجده ساله با اسکناس.میشه لطفا بیشتر به من توجه کنی؟گاوداری صنعتی دارد به کجا می رود؟مگه بهش نگفتی؟؟
آن گاو چرا افسرده بود؟یک تار مو توی بشقاب دسر.به مردهای چشم تیره کمتر اعتمادکنید و به مردهای چشم روشن اصلا.سبک موسیقی مورد علاقه؟پای کسی در میان است؟راک بازی؟شبا همش به میخونه میرم من.توی چشم هایش زل زدم.ناراحت نشو.کسی هر شب روی این مبل لعنتی لش کرده.سالهاست زبانش زخم شده و داد میزند چرا گریه می کنی؟نامرد بود.نامرد عوضی.بیا بریم قهوه بخوریم .من می ترسم.از چی؟از نگفتن.از حرف نزدن.خب بهش بگو.بهش بگم چی؟چه میدونم هرچیزی رو که نگفتی بهش بگو.نمیشه که.چرا؟چون اون داره گریه می کنه.من پستم؟بخواب دیروقته..صبح شده.پاشو دیرت شد.چی چی یوث درکم کن.زیر فشارم.دفتریادداشت ورق ورق شده ی یه بچه مدرسه ایی توی جوب افتاده بود.تک زنگ زدن آدم های بیکار.ماهی قرمز توی تنگ تاول زده سرش.لاس زدن های بچه های دهه هفتاد.فصل جفت گیریه و تو تنهایی.ماست پرچرب و رابطه ناتمام.چرا به من خبر ندادی؟فکر کردم واست مهم نیست.من پستم؟نوشابه از ظهر مونده روی میز شام.کوکا؟کوکولا.کوکولی.کوکولی کو کوکولی کو..کوکولی کوکولی.کوکولی کو...کو کو کو کو..کمانچه و گوشه رهـاب..تو جیگری؟نه من کلاه قرمزی ام.رابطه ات با روابط دسته جمعی چه طور؟منظورت چیه؟عینک.منو نذار لای منگنه.شیرعسل می خوری؟اگه خورشید می تابه؛اگه می چرخه زمین.پیشنهاد میدم یه بار با خانومت بخورین.خوبه؟آره اروزن ه.دوستش داری؟چی رو؟اونو.نه ولی دارمش.اون مال من ه..همین کافی نیست؟بوی خون میده شلوارت.میدونم.پس چرا نشستی اش؟صدای شیر آب توی حموم رو شنیدم.خب؟یکی داشت لکه خون رو پاک می کرد.تنها؟تنها.تنهای تنها؟تنهای تنها.مسخره کردی؟زبونتو بکش روش.توسی دوس داری؟توسی اش هم دوست دارم.استاد امتحان از فصل چندم شد؟فصل ریدن به آدما.از توی حموم؟از توی حموم.بدون ادعا؟بدون ادعا.فقط قبلش بهش سس بزن.پنجاه هزار تومن؟کمتر از صدتا.یک میلیون؟شاید.راست بگو نهان مکن.تب سه روزه چی چیه؟دام دام دام ...دارارام رام..تو یه بیشعوری.خودم فهمیدم.چیو؟که بوی خون میاد.بوی خون میاد؟گریه نکن.شیر آب رو بست؟شیر عسل با کف؟با سس.بخوابیم؟از مرغ بدم میاد.بخوابیم.خونش بند اومد؟خونش بند میاد.پس شب شده.خیلی وقته.

+  پنجشنبه 28 فروردین1393 0:22 قبل از ظهر  رهــا  | 



خیلی وقت بود برای "آقای کیوسک "کاری نکرده بودم.برنامه رادیویی زیر به مناسبت سومین سالگرد جشن تولد وبلاگ "آقای کیوسک" ساخته شده تا یک طور دیگری حرف هایش را بگوید.

دوستش داشته باشید.

 (+) دانلود پرده یکـــــــــم


+  پنجشنبه 14 فروردین1393 10:51 بعد از ظهر  رهــا  | 


تمام دیشب را دلم تاپ تاپ می کرد وقتی به این فکر می کردم که در ببست و چار سالگی چه شکلی خواهم شد.

به اینکه خوشگل تر می شوم یا زشت تر.جذاب تر می شوم یا تکراری تر.مهربان تر می شوم یا دل سنگ تر..مغرورتر می شوم یا متواضع تر.شیطنتم ببش تر می شود یا می شوم یک دختر آرام تر...

تمام دیشب را پر بودم از آدم هایی که بدون واسطه و اشاره برداشته اند تاریخ تولدم را توی دفتریادداشت روی میزشان نوشته اند و درست ساعت دوازده برایم کامنت گذاشته اند که تولدت مبارک ..من پر بودم از تمام حس های خوب دنیا و حالا در آستانه بیست و چارسالگی این منم با تمام درد هایم.. تولدم مبارک ؟


+ از من به من نزدیک تر..از من به من آشنــاتر..


برچسب‌ها: چندم مرداد است
+  یکشنبه 10 فروردین1393 0:12 قبل از ظهر  رهــا 



دنیای مزخرفی شده.دنیای خیلی خیلی گه.مثلا همین الان که من وسط این هاگیر واگیر؛بین اینهمه میهمان نشسته ام چارزانو پایین تخت چوبی ام و دارم تایپ می کنم خودش یعنی حماقت،یعنی دیوانگی.من از این دنیا متنفرم و درست در آستانه روزهای بیست و چار پنج سالگی ام دارم فکر می کنم که ای کاش هرگز به دنیا نمی آمدم.بله.بارها هم آرزو کردم که در همان نیستی ازل می ماندم به جای اینکه بیایم اینجا ور دل شما آزمایش های الهی پس بدهم و هعی نگران صحت غسل با ناخن های کاشتم باشم.خب هیچ کسی توی این خراب شده نبود.نیست که من بتوانم تعطیلاتم را با او تقسیم کنم.بله،من از این میهمان های شلخته که از همان ساعت نخست گند زدند به دیزان اتاق ساکت و آرامم متنفرم.نشسته ام پایین تخت چوبی قهوه ایی رنگم که حالا دو دستی به میهمانان تقدیم شده(آن هم من که حالم به هم می خورد کسی روی تخت من بنشیند چه رسد به خواب و ...)(آن هم من که دلم می خواهد وقتی پایین تخت می نشینم و کتاب می خوانم و خیاری گاز می زنم به تخت خالی و روتختی مرتبش نگاه کنم و کیفش را ببرم)(آن هم من که به هیچ چیزی تا این اندازه حساس نیستم)(ای آدم بی ملاحظه) و برای اینکه یادم برود چه قدر خوشحالم(!) کلی بازی ریختم روی گوشی موبایلم که خودم را سرگرم کنم.اصلا شاید اینهمه وقت اشتباه می کردم که هیچ وقت هیچ بازی ایی دانلود نکردم، و همه وقتم را همین طوری الکی به فکر کردن گذراندم.دنیای مزخرفی شده..این دنیا خیلی خیلی گه است که آدم (آدم !) نمی تواند دردش را به هیچ چی چی یوثی بگوید،سبک شود.اینکه همه می پرسند حالت چه طور است و مثل پنگوئن توی چشم هایشان نگاه می کنم و می گویم:خوبم خوب؛ یک دروغ بزرگ و اصالتا همان گلواژه خودمان است.من از همین جا اعلام می کنم که اتفاقا هیچ هم خوب نیستم.یک استرس حال به هم زن(حال بهمزن) دو روز است که مرا گرفته و هیچ رهایم (نمیدونم چی چی رها رها رها من )هم نمی کند.دلم به جای میهمان و میهمان بازی یک سفر می خواهد.تنها.تنها تنها بروم توی جاده و برای خودم فکر و خیال کنم.بی سر خر..بی مزاحم.بی سوال اضافه ؛فقط حیف که دنیای مزخرفی است و نمی شود به هیچ میهمانی گفت : ببخشید من حوصله شما را ندارم یا لطفا از تخت من استفاده نکنید .


برچسب‌ها: فیلسوف بازی
+  پنجشنبه 7 فروردین1393 2:18 قبل از ظهر  رهــا  | 


بهار می آید و سال نو می شود.الوووووووووو؟بله بفرمایددد؟الو سلام..حالتون خوبه؟سلام..بفرماییدد.خانم ملکی؟بله؟خانم زیت تای ملکی؟دخترک پشت تلفن با یک شیطنت خاصی که انگار زود بخواهد بداند چه کسی کارش داشته می گوید"خانم زیت تای ملکی بفرمایید" سلامــ ..من رهای آقای کیوسک هستم..می خندد و بهار من از همان جا آغاز می شود.

 بهار می آید و سال نو می شود.اما قبلش یادم می آید ساعت حدودای سه و نیم ظهر آخرین روز کاری سال است.توی یک جلسه مهم نشسته ام. و داریم روی دستگاه جدید بایوفیدبک به اشتراک می رسیم که برای آنطرف سال چه کارهای باید انجام شود که ویبره اس ام اس ها دمار از روزگارم در می آورد..آه..این دخترک مثل خواهر بزرگ تر همیشه نگران من می شود و چه قدر دلم می خواهد خودم را برایش لوس کنم.پیغام را که باز می کنم بالای صفحه گوشی نوشته نفیسه.بی تابی اش قرار از من می برد و با کلماتش روی مسیج های پی در پی اش کودک دوست داشتنم دندان در می آورد و یکبار دیگر بهار من آغاز می شود.

زیت تای ملکی صمیمی تر از چیزی است که توی نوشته هایش می خوانیدش.اصلا طور دیگری است.دست کم تصور من دختر آرامتری بود.در چارچوب مقرر..خیلی فرمال.صدای بدون خش..پشت تلفن اما خندان تر بود.خیلی خیلی صمیمی.با یک هیجان خاص.و خشی که می شود گفت منحصر به خودش بود .به من می گفت گوگولی..گفتم لامسب به من نگو گوگول...گفت می بوسمت و به همین راحتی کاری کرد که بهار من آغاز شد.

حوالی ساعت چهار و پنج می روم سمت انبار.یک فضای صد در صد مردانه که متنفر بودم ازش.بسته ام را تحویل می گیرم و میزنم به دل شهر.بسته نفیسه از شهری که تویش نفس می کشد به این جا آمده.توی تاکسی دلم می خواهد یکی یکی کادوها را باز کنم ولی واقعا امکانش نیست.فقط روی پاکت را می خوانم که با خط خوش نوشته شده" برسد به دست پر مهر رها" ..و از همان خطوط بهار من آغاز شد.

ارسطو طبق معمول دنبال یک کار اخلاقی راه افتاده رفته بیرون از خانه.صدای خوبش از پشت خط حال مرا خوب تر می کند .تبریکش متفاوت بود.این پسر اصلا مغرور تر از آن است که بخواهی منتظر باشی توی کلمه های کادو پیچ شده تحویلت بگیرد؛و من همین غرور مردانه را همیشه تحسین می کنم در او ,اما تبریک عیدش خوشی قشنگی به دل آدم مهیب می زد عکس هایش را یکی یکی نگاه می کنم و از آنهمه قشنگی و ظرافت بهار من راهی آغازی دیگر می شود.

داستان بعدی می شود ساعت پنج و پانزده دقیقه بعداز ظهر همان روز پایان سال..من روبه روی سه تا کادوی بسته بندی شده قرار می گیرم.ظاهر مرتبی ندارد.انگار که یک مرد بسته باشدشان.یک مرد دست و پاچه نابلد.خیز می گیرم سمت بی حوصلگی پوسته کادوها.مهم نیست شکلش چه طور بود..اهمیش در این است که کسی با تمام گرفتاری هایش آن ها را برای رها بسته بود .بسته های را در آغوش می کشم و یکبار دیگر بهار من از همان جا آغاز می شود.به همین راحتی .

سال نو مبارک .



برچسب‌ها: چندم مرداد است
+  جمعه 1 فروردین1393 2:30 قبل از ظهر  رهــا  | 



جه کسی می تونه این آهنگ رو درک کنه..چه کسی میتونه بفهمه من .رها ...این روزها ..هر صبح با این موزیک صبحانه می خورم ..گریه می کنم .. .می خندم...زندگی می کنم..اصلا کسی باورش میشه من با این آهنگ رقصیدم و رقصیدیم و رقصیدیم.. کدوم ...کدوم آدمی میتونه خاطرات من رو با این آهنگ به صفحه بیاره؟ چرا من همینطوری که داشتم وبلاگ هاتونو ورق میزدم به این پست(+) رسیدم؟چرا؟

وقتی خریدیدش آنوقت باهاش عشق کنید.وقتی برای بار دوم بهش گوش سپردید؛ روی متنش متمرکز شده ؛چشم هاتونو ببندیدو وقتی احتمالا گونه هاتون نم زد و به اوج رسیدید ؛ به این فکر کنید که "آدم های زیادی به این موزیک به جای گوش هاشون چشم هاشونو سپردن و این یک هم حسی حقیقی بین شما،درد..و انسان هاست ."



برچسب‌ها: قشنگ یعنی
+  سه شنبه 27 اسفند1392 3:0 قبل از ظهر  رهــا 




یادم می آید یک بار هم ترمای دو و سه ؛یکی از دوستانم داشت به کسی در دانشگاه فحش میداد موقع چایی خوردن گف نمیدونم چی چی یوس و من با چشم های باز نگاهش کردم و گفتم بی ادب و توی دلم هعی سعی کردم آن کلمه را تکرار کنم که دیدم نه توی دهنم می چرخد و نه در شان من است و اینطوری بود که بی خیال تلفظش شدم و گفتم اه .

از آن روز تاحالا سه سال و نیم گذشته و من دیگر بلد شده ام از کلمات یوس دار چه طور و کجا استفاده کنم.چی چی یوس راننده تاکسی هیزی که بقیه پولت را پس نمیدهد و ضیغ ضیغ توی چشم هایت زل می زند و می گوید "خرد ندارم".چی چی یوس استاد بی سوادی که رفرنس نایاب معرفی می کند سر کلاس و هفته بعد اولین قسمت پروژه درسش را هم می خواهد.چی چی یوس من و تویی که به خاطر غرور لعنتی هیچ کداممان هیچ چیز نگفتیم و آخرش شد همان در کافـه فرهنگ .چی چی یوس آن آدمی که میدانست صدایش را دوست دارم،میدانست صدایش مرا نئشه می کند ؛حتی یکبار هم از صدای نجیبش پست نوشتم و از آن به بعد دیگر نه تلفن زد(کرد) و نه زدم(کردم).چی چی یوس این زندگی خرکی که هیچ چیزش سرجایش نبوده و نیست.اه .

خب قبول دارم من آدم ناسازگاری هستم ولی تو هم قبول کن که چیزهایی هم هستند در زندگی که روح مرا مثه خوره ..مثلا همین نبودن های مسخره تو.به من چه که شبها فلان جایی..به من چه که حمید خان رفته با یه آیفون یک بدبختی را خر کند و بله را بگیرد..اصلا به تو چه که باید بروی..خب نمی رفتی..اصلا همانی که امروز صبح گفتم.همه اش تقصیر خودت است.همه اش یک جا که از اول همه چیز را...لعنتی تقصیر تو...توی چی چی یوس...اه .

اصلا میدانی کنسرت سیروان کجایش خوب بود؟ اینکه آنجا همه آدم هایش شبیه خودم بودند.دختر و پسرهایی که به رقصیدن و بالا پایین پریدن های آن یک ساعت و خرده ایی و تخلیه هیجاناتشان نمی گویند ادا اطوار .شرط می بندم نصف جمعیتی که آمده بودند به زیر باران دویدن نمی گویند سوسول بازی و به تخم مرغ شانسی بچه بازی.د لعنتی یک چیزهایی هم برای من خوب است.تو سنتی پسندی و من دلم می خواهد توی نعره های این سیروان خسروی پاپ خوان بشکن و بالا بندازم و توی تاریکی اش با تو  هد بزنم.. تویی که از فانتزی های من و امثال من کندی و دنیایت شده بورس و مزدا تیری و کادنزا و کیانوش و بوس و تور اروپای بعد از عید و درس و پروژه و شب به موقع خوابیدن .تو معنی لقمه گرفتن را نمی فهمی که همه اش دلت می خواست مثل مادرت برایت نون پنیر گردو درست کنم و بگذارم دهانت و تو..تو این کار را نکردی.نکردی بی شرف..نکردی دیگر..کی نشستی و یکبار گفتی : رهــا بیا برایم شعر بخوان..تو انقدر درگیر کنسرت های خودت و کارهای مهم ترت هستی که وقتی بهت گفتم میایی بریم کنسرت فلانی گفتی فلانی بیاد کنسرت من.یادته؟ اصلا انقدر زود بزرگ شدی که پیاده روی و خریدمان باهم برایت عوامانه ترین اتفاق بین دو نفر است..تو معنی خل خل بازی  را نمیفهمی که به  دیوانگی  های من یکجوری نگاه می کنی.تو از سورپرایز چیزی یادت نمانده.از ماهگرد..از دوستی..از علایق من و شرط می بندم تولدم هم هیچ یادت نمی آید.تو ,توی لعنتی جدی جدی هیچ چیزی از من  و خواسته هایم نمی فهمی و ازم دوری ..و من چی چی یوس تر از آن که علی رغم دانستن همه این ها هنوز هم به آن روزها فکر می کنم و حس می کنم همچنان دوستت دارم .



برچسب‌ها: فیلسوف بازی
+  جمعه 23 اسفند1392 1:2 قبل از ظهر  رهــا  | 


یکـــ  نفر بیاید به من بگوید که چه کسی هست که بتواند مرد محبوبش را توی شلوار جین سورمه ایی و عرق گیر سفید ببیند و یک گوشه آرام و بی حرکت بایستد؟باید اعتراف کنم تصویر یک مرد جین پوشیده با عرق گیر سفید آه نه بدون بلوز و حتی زیر پیراهنی و با آن بازوهای مردانه جزو جذاب ترین سکانس هایی است که یک مرد می تواند خالق آن باشد.

دو تا آدم دور از هم را تصور کنیدیکی از مذهبی جاتی ها دور باشد.بعد کارش گیر بیفتد.زنگ بزند دوستش توی راس شهرهای مذهبی و کارش را یک طوری راه بیفتد که هر دوتایی شان شک بشوند و از قرار آن طرف خبرهایی هم در راه باشد.دو تا آدم دور ولی دوست را تصور کنید و بعد فقط یکی تان به من بگویید دقیقا باید از کی تشکر کنم؟

سـه تا دوست خوب از کل دنیا داشته باشی می ارزد به یک دنیا نارفیق..من به همین سه چار نفر عجیب مومنم.

+  چه طور می توانید به این عکس نگاه کنید و ننویسید عشق !!


برچسب‌ها: قشنگ یعنی
+  یکشنبه 18 اسفند1392 0:34 قبل از ظهر  رهــا  |